قلاقیچه اولین جریده ی طنز شهرستان نطنز
|
اگر خواهی که هرگز در نمانی .....................قلاقیچه بخوان تا می توانی
|
به گزارش خالدنیوز رسانه ی جامع شهر خالدآباد همشهریان استاد ایرج در شهر زادگاهش خالدآباد در تدارک مراسم تجلیل از این اسطوره ی موسیقی سنتی ایران هستند به تارگی منزل پدری استاد ایرج در شهر زادگاهش خالدآباد مرمت شده است استاد ایرج متولد سال 1311 در شهر خالدآباد است . پهلوان موسیقی ایزان تا سن سیزده سالگی در زادگاهش سکونت داشته است و از آن پس به تهران نقل مکان نموده است . ولی این استاد بزرگ همچنان دل در گرو زادگاهش خالدآباد دارد و قلبش برای این شهر زیارتی تاریخی که چون نگینی در کویر شهرستان نطنز می درخشد می تپد
این مراسم سنتی هر ساله در 28 صفر در آستان مقدس
امامزاده آقا علی عباس شهر خالدآباد
برگزار می گردد . امسال هم این مراسم باشکوه با حضور
هیئت های مذهبی شهر خالدآباد و
مناطق همجوار در آستان برگزار گردید .

استاد حسین خواجه امیری خالدی با نام هنری ایرج از مفاخر شهر صدا شهر زیارتی تاریخی خالدآباد می باشد . منزل پدری استاد توسط یکی از بستگانش به نام دکتر علیرضا خواجه امیری خریداری و مرمت گردید .جناب سرهنگ دکتر علیرضا خواجه امیری که بازنشسته ی نیروی انتظامی می باشد دکترای داروسازی دارد و استاد سم شناسی دانشگاه می باشد . از ایشان مصاحبه های زیادی از شبکه ی پیام رادیو پخش شده است . منزل استاد ایرج در شهر زادگاهش خالدآباد , میدان انقلاب , خیابان سرگرد شهید افراسیاب امیری نرسیده به تقاطع دریادار شهید مجید عابدی و خیابان ولیعصر کوچه ی فردوسی واقع شده است . این منزل در فهرست ثبت میراث فرهنگی می باشد .
شهر خالدآباد مشهد و مدفن امامزادگان آقا علی عباس و امامزاده سید محمد علیهما السلام می باشد .
بسم الله الّرحمن الرّحیم
مکتوبی از دارالخلافه و کدخدای بلده طَرقرود،مورخ 11 رجب المرجب 1265 شمسی
به دارالخلافه بهیه بلده طَرق رود، بتاریخ 11 رجب المرجب 1379 هجری خورشیدی
جناب جلالت و نبالت، نصابا ،کفالت و کفایت انتسابا اعتضادا مشفقا،مهربانا،مکرّما ،مخلصا !
به اقتضای سعایت و سعادت عالی جاه در قریب شش ماهی که آن جناب دوستدار و خادم ملت معظّم و مکرّم و مفخّم شهر طرق رود انتخاب شده اند،لازم آمد که به جواب فقرات خدمات عالی جاه مع مساعدت شورای معزّز اسلامی بلده الطرق رود مواردی در این کاغذ قلمی شود:
اوّل، به صلاح دولت و ملّت طرقرود در اولین نوروزگاه (پایلوت) و برای رفاه رعیّت و تفرّج و خوشحالی و قوام تجارت این مدینه و صرفه رعایا و اعیان و انصار،تفرّج اقارب و غربا و زیارت امامزادگان چهار بزرگوار علیهم السلام،ملاحظه و مشاهده قلعه باستانی،سلسله جبال کرکس ،بند طرق،صید ماهی ،چنار و سروین عظیم الجثه و قدیم السنه،قبرستانهای مسلمانان و گبریان،مساجد جمعه،هانی و خان پری، طبخ و توزیع اغذیه سنّتی و ماکولات و سیلِ البسه رجال و نساء ماضی اعم از تُمّان فراخ و کلاه نمدی و جلیقه و شلیته و چارقد و ظروف و کسب و کار قدیمه،عمارت چهل دختران، موزه های طَرق و طار ،لعب بومی و محلی و امثالهم مهیّا شد؛
ثانی، رجاء واثق دارد عهود منعقده عالی جاه به جهت معرّفی آثار قدیمه و جدیده طَرق با صدا و تصویر اصفهان و امثالهم مایه تکدّر خلایق و ساکنان بلدات نطنز و باد و خالد آباد و بلاد و قراء اطراف و اکناف منتهی نشده و اِن شاء الله تعالی هرگز نخواهد شد.(اما در ماهها و سالهای آتی در طرق تکرار مکرر خواهد گردید)؛ بل موجبات کمال دوستی و اتّحاد دولت و ملّت نجیب و فهیمه و مکرّمه طرق رود با خلایق ذی شوکت و خانه خواه بلدات مذکور و ایضاً امثال ذلک خواهد شد؛
ثالث،از آنجاکه دوستدار ، ابداً طالب قطع وکسر دوستی و مراوده بین همشهریان طرقی و حکومتین بلده نطنز و طرق رود و ایضاً بلده باد و خالد آباد و طرق نیست .بل مایل تشدید مبانی دوستی کامله الوداد و اتحاد بین ولایات اطراف سلسله جبال کرکس است تکلیف معظم الیها با درایت و فطانت تداوم به طریق اولی کما فی السابق و احسن الماضی باحسن الصّور بل اشد والتغلیظ بوده به جهت رعایت مصالح و خیر و صلاح ساکنین و مهاجرین و مجاورین چنین بادا؛
رابع، عالی جنابا رجاء واثق دارد که به هیچ وجه من الوجوه کم و کسر و جرح و تعدیلی در جهت منفی شدن روابط حسنه بین ملل و دول فوق الاشعار و ایضاً قراء و قصبات ورجوران و طار و نیه و مزده و آب سنجده وباغستان های علیا و سفلی وسرکپه و یحیی آیاد و آبکشه و لنبی و کهن و چلندق و ورزان و چال هاشم و گلسیا و لیاسن و سودین و سور و سایر بلاد و اماکن و اطراف واکناف بلده طرق رود حتی مورچه خورت و کلهرود و سُه و دهلر و بید مشک و باغمیران و چاه نی و نظام آباد و رحمت آباد و پابخت و فسخود و گُل آباد وگِل و مِل و شورغستان و ابیازن و میلاجرد و نسران و اسپیدان و مهاباد و طامه و اوره و خفر و جزن و مزرعه خطیر و آقا علی عباس(ع) و اریسمان و فمی و ده آباد و متین آباد و هنجن و چیمه و ولوگرد و بیدهند و فریزهند و ابیانه و طره و برز و یارند و وش و کمجان و مثلهم روا نخواهند داشت و در حد بضاعت مزجات و اِذن و اجازه مخلوق شهر در احوال اقوام و مقیمین آن جا مساعی جمیله خواهند نمود؛
خامس،الاحقرِ سرا پا تقصیر و گناه و مقیم در برزخ و محتاج دعا با نوشتن این رقعه مصدّع شدم ، زیاده چه زحمت دهد به جز دعای توفیق جهت عالی جاه فعّال ما یشاء بمنظور سعی مضاعف در مقصد و غایت تکلیف و اختیار و حق، آسفالت کلیّه شوارع و طُرُق طَرق و بولوار طویل بلد و بلده شهید بهشتی ،حفر چاه به غایت عمیق بند و قنوات ده زیره و کهنجوه و واحداث تزریقات و دواخانه و مریضخانه یومیه و شبانه و امثالهم به قدر وسع و امکان حکومت مرکز و ایضاً مساعی جهت ایجاد سوق و دکاکین تخت کشی و قالی و گیوه بافی و سرت و بسته بندی زعفران و کارخانجات مفیده و صنایع جدیده و مستظرفه و ادارات ثبت و محضر و تلمبه بنزین و تعطیلی معادن مضرّه و غرس اشجار فی محیط بندمملو ماء و نصب عَلَم کشور در اوج کمر مشرف بر مینجوین و احیاء و ثبت فرهنگ و رسوم قدیمه چند هزار ساله این دیار و امثال امور اسلامیه و خیریه و بلدیه و غیره با تصویب شورای اسلامیه و اجرای جناب عالی.
والسلام.تحریراً فی الیوم پنجشنبه11 رجب المرجب 1265 هجری شمسی دارالخلافه مدینه طَرق فی الآتی.
از آنجا که مدتیست حضور قلاقیچه ای ما در جمع اصحاب خبر و نظر و مرض خالی بود و طرفداران ,شدید پیگیر حضور ما در فضای مجازی بودند . برآن شدیم بار دیگر وارد عرصه شویم و قچ قچی بنمائیم شاید مقبول افتد فلذا گروهی در تلگرام با نام قلاقیچه توسط بزرگ ارتشتاران عرصه ی ادب و هنر جناب میروی عزیز دایر گردید علاقمندان می توانند با حضور دراین گروه از مطالب متنوع فکاهی بهره مند گردند .
تا چه قبول افتد و چه در نظر آید
برای عضویت نام و شماره تلفن یا آی دی تلگرامتان را در قسمت نظرات درج کنید تا شما را به گروه دعوت نمائیم .
طبق اخرین خبررسیده ازخبرگزاری
شولی پرس طی حکمی ازسوی
جناب میرو..
ازامروز آقای عباس عابد به ریاست
ابدارخانه ساخ منسوب گردید.
مراسم معارفه وتودیع ساعت (25)
درچاله غفاربرگزار میگردد..
واحد کناری خبر پر ..پری جو..
به آخرین خبرهای رسیده از منطقه حفاظت شده جرسرکوره توجه فرمایید دیده بانان ساخ (سازمان امنیت خالداباد)گزارش دادند که آقای حسین عسگری بهمراه زاگی درحال قدم زدن دیده شدند.وطی عملیاتی نفس گیرهردونفر دستگیر وازتیفره انها تعدادی وارسومونو....وچه تشی وبوزول موچو کشف شدنامبردگان باقیدضمانت میرو ازاد شده ودوباره ازانها خبری نیست ....
واحد کناری خبر شولی پرس.
اییگی رو گرگ پیرباتوره دست به یکیشون که بشنده دزدی.نه یاله نویاله
روکر...گدون عباس عابداییکرگوشون بیوشتک که ازدستشون فراری که سرردایی دتفالشون نا بشون گرت توره توره بیوات توکه دندون نداره مه گوشتی اه خوروم توای استخویی واچیلیش.که گرگ بیوات مه وانکمونچیلیشت توواچیلیش سر نه ده جنگشون گه لا سرگرم جنگ بو..دنده که ملیگه هیزوبه مه و دتفالوش آری گه رت وبوشو.......تابعد فرجام به کام
به بهترین ترجمه ایی تیفره انارنچه..
واحسرتا،واویلاها،وامصیبتا،هیهات من الذله ابی وا نگله!!!
باقالی جان عصبانی شدی و از کوره چون شصت تیر در رفتی! انگار آب یخ را فراموش نموده ای جانم!
آن قدر بالا و پایین پریدن و تن سیاوش را در گور لرزاندن لازم نبود! از ضحاک و فریدون مایه گذاشتن نیاز نبود ! (بابا ضحاک یه روز داشت سیب نیوتون رو که کش رفته بود میخورد دوتا کرم دید و از اون کرم ها خوشش اومد! اونارو گذاشت رو شونش و شروع کرد داد و بیداد آآآی ایها الناس نیک بنگرید که مار در استین پروش میدهم )
بگذریم ... بگو بببینیم بااین همه اوضاع شلم شوربا بگو ببینم کی اسب سواری یاد گرفتی؟اسب از کجا گیر اوردی؟!!!! نکنه تو جر سر کوره مرکز پرورش اسب راه انداختیی و ما بی خبریم؟؟؟
الحمدلله که از اسب افتادی و از اصل نیافتادی و امید که هیچوقت از اصل نیافتی و مبادا در مخیله ات به اندازه سر سوزنی راه دهی که میرو در کار توهین و اهانت به اصل و نسب کسی باشد .
استغفرا ... و نعوذ با...
بدو نیک هردو ز یزدان بود لب مرد باید که خندان بود
باقی بقایت .............................میرو فدایت
منتظر داستانی دنباله دار از جانب میرو باشید..
عنوان:وِلَم کِ و لی کِ
باهمه کوچکی اش آرزو داشت جای سرو قدیمی محل بود تا با سایه خود هر رهگذری را در خنکای سایه سار خود به آرامش برساند و ازاین ارامش دیگران لذت ببرد با خود میگفت بزرگ که شدم چه کارها میکنم...تا به لذتی که از ارامش دیگران نصیبم می شود به آرامش کامل برسم ولی بزرگ که شد بعداز نوجوانی در بیست وشش سالگی هرروز قدش خمیده تر می شد نه تنها سرو نشد بلکه بوته ایی بود که همه به فکر آتش زدنش بودند...
میرو
برارباب خرد که همانا اهل خلتاوا می باشند پوشیده مباد که در یک روز از روزهای گرررررم و داغ و سوزان تابستان بی اغراق بسان تنور نانوایی در دفتر کار خود واقع در چاله غفار، بی اعتنا به گرما و بی توجه به بادبزن دستی مشغول رتق و فتق (واین فتق با فتق بعضی ها فرق بسیار دارد) امور جاری قلاقیچه نگاری بودیم که با سروصدای گوشخراشی که از بیرون دفتر به گوش می رسید،چرتمان پاره شد.
از لای پنجره جمعیتی دیدیم که با پلاکارد و شعارهای دندان شکن علیه ما بسوی دفتر روانه شده اند ! با یک جرعه از آب خنک کوزه ، خودمان را دلداری دادیم وضمن حفظ خونسردی با دفتر ساخ (سازمان امنیت خالدآباد)تماس گرفتیم. اما کسی پاسخگو نبود!
صدای جمعیت هرلحظه بیشتر می شد. معترضین به سرکردگی باقالی با شعارهای خود به دفترهجوم آوردند و با تخریب در و دیوار ها مارا کت بسته یا به عبارتی همان دست بسته به بیرون از دفتر بدون شماره ثبت!ارجاع دادند.
جمعیت با شور و حال خاصی فریاد می زدند: میرو حیا کن ، خلتاوارا رهاکن....میروی رنگ پریده ، از خانمش ترسیده....میروی حال به حالی ، دیشب خورده باقالی!
باری، بعداز دستگیری توسط عوامل باقالی درهمان محوطه چاله غفار قطعنامه ای صادر و مارا به تشویق افکار عمومی ! محکوم و تعهد گرفتند که دست از نگارش اراجیف و خنداندن مردم خلتاوا بردارم و عرصه را برای جوان ترها گشاد کنم که روشن است که اینها فقط بهانه بود و بس ..
دست آخر هم ما را با زیر شلواری راه راه به رنگ بنفش وارونه سوارالاغ نمودند و با گرداندن مان در کوچه های خلتاوا درس عبرتی کردند برای دیگر نویسندگان قلاقیچه امثال شولی وگولی و مولی و شورتمبلوس و وچه تشی !
ناگفته نماند از آنجایی که در خلتاوا الاغ پیدا نمی شد بالاجبار پرایدی از آژانس به عاریت گرفتند و با نصب باربند اسکی مارا روی باربند بطور وارونه سوار نمودند. ازین کار خنده مردم بالا گرفت و شعار سر دادند که : میرو جان ! حمایتت میکنیم ( احتمالا برای اینکه آنها را یاد کارتون گوریل انگوری و بیگلی بیگلی می انداخت)
دراین میان فقط باقالی بود که از فرط عصبانیت خون از گوشش بیرون زده بود . غائله در نهایت با پادرمیانی افراد ساخ به سرپرستی کاراگاه سیتی خاتمه یافت و ده نفر از عوامل باقالی بازداشت شدند و با فرار باقالی به سمت جر سر کوره آرامش به خلتاوا و دفتر ما بازگشت .
پی نوشت میرو : آی بــــــاقــــالــــی ....آخرش با گلپر و سرکه مــــــیخورمت!
چــــــــه زی بو دشت !!
سریعتر از برق و باد حتی سریعتر از تخت ملکه سبا ، آمد و رفت..
بااین تفاوت که نه ما سلیمان زمان بودیم ، نه قلمرو حکومتمان اندازه ملک سلیمان و نه عیالمان ملکه سبا!
قلمرو حکومتمان یک آپارتمان 50متریه که اگر دیر برسیم منزل باید تو صف دستشویی اش منتظر بمونیم ! تو راه پله اش هم جایی برای کفشمون نیست و از این بدتر برای خشک کردن لباسهامون جایی نداریم ...اون وقت به قول قدیمی ها میگیم چرا بوی نم و نای از آپارتمان یا همان قلمرو حکومتمان بیرون نمیره؟
شب سمور گذشت و لب تنور هم گذشت و این ماییم که ماندیم باپوستی کلفت و خاطراتی که به یادش آه میکشیم و شب را به روز و روز را به شب می رسانیم..
با نان لواش دو ریالی ساختیم و خدا را شکر کردیم و حالا هم که با نان لواش هزار و پانصد ریالی و سالاد الویه می سازیم و چاره ای نداریم جز تکرار مکررات . حالابه علت تنگی جا نه از صله رحم خبری هست ونه از فک و فامیل ، اونوقت می پرسیم چرا مرگ و میر زیاد شده و ...
خیلی دوست دارم با حقایق زندگی کنار بیام ولی با این زندگی که هیچ رقم چرتکه اش با من نمی خونه و با من هم کنار نمیاد حتی از هزار متری من هم رد نمیشه چه کنم؟؟؟؟
بااین همه احوال چون میگذرد غمی نیست از این که وقت شمارا گرفتم بگذارید به حساب ترافیک صبحگاهی و راه بندان چهارراه سید سوف که تو هردوتاش اعصابتون خرد میشه....
راستی که چه زی بودشت!!!؟؟
باقی بقایت میرو فدایت
لطفا به خالدابادی ترجمه کنید وازبانک بیوز بهترین جایزه را بیوزید!!!
باز ما چند روز نبودیم این باقالی راه خیانت پیمود و پشت سر ما در سایت رقیب و دشمن دیرینه مان (رسانه ی جامع خالدآباد) اقدام به نگاشتن خزعبلات کرد . اگر قانون کپی رایت وجود داشت شاید امروز شاهد بلبل زبونی باقالی نبودیم . آخه حق نشر مطالب طنز ایشون متعلق به ماست . پیش کسوتی گفتن آخه .
و اما از گله که بگذریم باز بدک نیست که گاه گداری دست به قلم میشه و مطالبی مینویسه بازم جای شکرش باقیه بقیه ی اقارب که هیچ خبری ازشون نیست اصلا معلوم نیست در قید حیات هستند نیستند ؟ والله اعلم
این هم افاضات تازه ی باقالی ادام اله ظله :
آن شیخ بشاش , آن دشمن بریز و بپاش , ان مرد همیشه خوشحال , ان یار سیزدهم فوتبال , آن شیرین کردار و شیرین زبان شیخنا و مرادنا و رئیس شورائنا عباس حسینی خالدی
نقل است چون از مادر زاده شد به عوض گریه می خندید پس قابله اش جیغی کشید و قالب تهی کرد بزرگان چنین پنداشتند که طفل صاحب کرامتی است لکن چون این خندیدن تا سنوات بعد ادامه داشت ازین پندار منصرف گشتند روایت است در سنه ای که انتخابات شورا به ملک خلتاوا افتاده بود شیخ چنان به همه کس مرحمت می فرمود که شهرتش عالمگیر گشت از باقیات و صالحاتش همین چند فقره بس که از کیسه خود دوشیزه های عفیف به نکاح جوانان علاف در می اورد تا سربه راه شوند . نام کی روش را به کیارش تغییر بداد تا از محذورات به درآید .مترو قلعه نوغه را کلنگ زد و بسیار وعده های دیگر هم …. القصه شیخ آن قدر ادامه داد که شیخ حسن سعیدی در سلوک انترانت پیشاپیش پیروزی را تبریک گفت و شیخ به مراد خویش رسید . مخلص کلام آنکه به سبب آن چه از نیک مردی و یزرگی در حق مردمان بکرد مرد سال شورا نام نهادنش . که بزرگان را عاقبت چنین باشد .
پدر مي گفت :«آه از اين گراني !
چه دشواراست اينجا زندگاني !
پسرجان بعدازاين با نور كافي
بيا خاموش كن لامپ اضافي !
نكن يك كاسه بيش از آب مصرف !
كه خواهد رفت اين يارانه از كف
نكن روشن دگر گاز و سماور
اجاق هيزمي داري بياور !
الا اي نوجوان استخواني !
بيا عادت بكن بر سخت جاني »
پسر از پند بابايش خروشيد
به ايشان گفت با فرياد و تهديد:
«دراين منزل چرا بايد خميدن ؟
بگوكه تا به كي سختي كشيدن ؟
تمام كار ما امساك و صبراست
ندانم خانه است اين يا كه قبر است »!
گفت نماينده ي مجلس كه :«از
خوردن يارانه دهم انصراف !
تابسِتانند فقير و ضعيف
تاكه بگيرند «الف»،«ميم »و«كاف»!
گفتمش :«اي صاحب شاسي بلند !
اي سخنان تو گهربار و حق !
درعجبم از چه دهي انصراف ؟
مستحقي ،مستحقي ،مستحق !
مثل گذشته بنما ثبت نام
اي كه شدي حامي قشر ِ فقير!
گرچه پُراز ثروت و پولي ولي
لطف نكن ،حقّ خودت رابگير !
حق ِخودت را بستان و بخور
اي همه اموال جهان مال تو !
برهمه يارانه حرام است و زهر
هست حلال تو و امثال تو »!
بهار آمدولي بنزين گران شد
زمين و خانه و ماشين گران شد
دوباره رفت بالا نرخ ِ مُردن !
الاغ و يونجه و خورجين گران شد !
شاسي بلند :
چنين مي گفت رندي محض خنده !
به آقايي كه برسرمايه بنده
تو هستي چون ژيان درب و داغون !
ولي معشوقه ات شاسي بلنده !
بيمه :
تريد و نان ِ خودرا بيمه كردم
صفاي جان خود را بيمه كردم !
نگرددپاره تا همچون شماها
كهن تنبان خودرابيمه كردم !
شيب مناسب :
ندارم ميوه و سيب مناسب !
وايضا خانه و جيب ِمناسب !
مراهُل داده دولت سوي ِ درّه !
ولي كم كم وَبا شيب مناسب !
پند :
چنين مي گفت روزي دربه در دزد
به فرزندش كه ايشان بود «دردزد»:
«يقينا بچّه اش «شادزد» گردد
عزيزمن اگر باشد پدردزد»!
من خط زده ام گذشته و حالا را
بيدارم و ترك كرده ام لالا را !
چشمم به دراست و شاد و خونين جگرم
تااينكه بگيرم «سبد كالا »را !

باز ما يه دو روز سر نزديم اين وچه تشي
شروع كرد پشت سر ما سفسطه و مغلطه چيدن . بابا از عاقبت شولي ملعون عبرت
بگيريد ديديد كه براي هميشه به تاريخ پيوست . با دم شير بازي نكنيد ! وچه
تشي جان تو حيفي اين كارا رو با خودت نكن !
فعلا سرم شلوغه ولي منتظر پستهاي جديد ما در قلاقيچه باشيد ( شوراي شهر جديد كلي سوژه برام جور كرده )
با توجه به اينكه وبلاگ خودم ماهيتا با وبلاگ قلاقيچه فرق ميكنه مجبورم پستهاي جديد مو بدم دست اين وچه تشي تا بچاپتشون !
پاسخ:
باقالی جان سلام
باز که از زعیم ما بد گفتی
اینم پاسخت
ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می بری و زحمت ما میداری
------------------------------------------------------
بیا تا ببینم چه داری هنر
نمایم تورا من زمیدان به در
باقالی نباشد حریف تشی
که او چون غزال و منم شیر نر
پــسر گــفــت بــابــا بــرام زن بگیر
دلــم گـشـتــه در بــنــد زلـفـی اسـیر
پــدر گــفـــت فـــرزنـــد دلــبــنـد باب
دوبـاره بــرایم چـه دیـــدی به خـواب
پــســر گـــفـــت دلـــــداده او شــــدم
اسـیـر دو چــشــم و دو ابــرو شــــدم
پـدر گـفتش ایـن عاشـقیّت عزا است
بـرایـم غم و غصه همچون غـذا اسـت
پـسرگـفـت عــزای تـو شـــادی مــن؟
غــم و غــصه ات عــشــقــبـازی مـن؟
پـدر گـفـت مگر مـغـز در کلّه نیست؟
شب و روز از غصه بَهرم یکی اســت
مـن هـمـچـون خـر لنگ در کار خود
بــمـانـدم کــمـر خــم شــد از بار خـود
بـود هـشـت من رهن نُه ای پسر
شــدم از غــم مـُفــلسی خِــنـگ و خــر
تــو دیـگــر مـَنـه قــوز بــالای قــوز
کــمــی هــم بـه بـدبخـتی ام چشــم دوز
بــمـانــدم چــو مــرغــی اسـیر قفس
بــرایـــم نــمــانـــده دگــر یــک نــفــس
پـسر گـفــت تــا حـل شـود مشکلات
شـوم مــن در ایــن جنگ شطرنج مـات
شــود مــوی مـن همچو دندان سپید
زســر هـرچـه عشق است خواهد پـریـد
جنس ارزان شده گفتي ،خبري بهترازاين ؟!
خبرداغ و به روز ِ دگري بهترازاين !
گفت :«نسناس و خسيس است زن ِ «حاج صفر»
اي خدا قسمت من كن «صفري» بهترازاين !
خانمي صيغه ي يك نرّه خري شد فرمود :
«من نديدم به خدا نرّه خري بهترازاين »!
مُشت ايّام چوخوردو دَمَرو شد آقا
گفت باخنده كه :« ديدي دَمَري بهترازاين »؟!
گفت قاضي به زن شاكي ومشتاق طلاق:
«شوهرت هست فقير و حَشَري ،بهترازاين »؟!
نظرش هست فقط بر زن و اموال ِحرام
نيست اسطوره ي صاحب نظري بهترازاين !
اندكي نرم شده خا نم «كاترين اشتون»
جنگ نرم است خدايا قَدَري بهترازاين !
پشت خودرا چوسپر كردزنش، شوهر گفت:
«سخت و زبراست عزيزم سپري بهترازاين »!
دستمان خالي و سويِ سفر آخرتيم !
اي تو فريادرس ِما ،سفري بهترازاين !
كمرم زير گراني و غم و غصّه شكست !
لطف كن نيزعطاكن كمري بهترازاين !
سحرم فكر زن و بچّه و شب شام و ناهار !
مي خورم حسرت شام و سحري بهترازاين !
پيرمردي به زني خوشگل و آراسته گفت :
بازازكوچه ي ما كن گذري بهترازاين !
پدرش رند و زمين خوارو پسر مي گويد :
«چشم ايّام نديده پدري بهتري ازاين »!
وقت دعوا شده اي زوج جوان بشتابيد
فحش داديد به هم مختصري بهترازاين !
كارمندي چوخطر كردو زني را بوسيد
گفت :«ترسيدم و امّاخطري بهترازاين »؟!
اي «رضايي »شده شعرتو مزخرف اين بار
خيزو لطفا بسُرا شعرتري بهتر ازاين
كنـون رزم ويـروس و رستم شنو . . . دگـــرها شنيــدستي اين هـم شنـو
كـه اسفنـديـارش يكـي ديسك داد . . . بگفتـا بــه رستم كــه اي نيكــــزاد
در اين ديسك باشد يكي فايل ناب . . . كه بگــرفتم از سـايت افــــراسياب
چنيــن گفت رستـم بـه اسفنـديـار . . . كه مـن گشنمـه نـون سنگك بيـــار
جوابش چنين داد خنــدان طــرف . . . كه مـن نـون سنگك نـدارم بـه كف
برو حال مي كن بدين ديسك هان ! . . . كه هـم نـون و هـم آب باشد درآن
تهمتن روان شـد سـوي خانـه اش . . . شتابـان بــه ديـــدار رايــانــه اش
چـو آمـد بـه نزديـك ميني تاورش . . . بــزد ضــربه بـر دگمــــة پاورش
دگـر صبـر و آرام و طاقت نداشت . . . مران ديسك را در درايوش گذاشت
نكـرد هيـچ صبر و نـداد هيـچ لفت . . . يكـي ليست از روت ديسكت گـرفت
در آن ديسك ديدش يكي فايل بود . . . بــزد انتـــر آنجــا و اجــرا نمــود
كز آن يك دمو شد پس از آن عيان . . . ابا فيلــم و مـوزيك و شرح و بيان
به ناگـه چنان سيستمش كرد هنگ . . . كه رستم درآن مانده مبهوت و منگ
چـو رستم دگـربـاره ريست نمود . . . همـي كرد هنگ و همان شد كه بود
تهمتــــن كلافـــه شـــد و داد زد . . . ز بخـت بــد خويش فـــريــــاد زد
چـو تهمينـه فـرياد رستـم شنــود . . . بيــامــد كــه ليسانس رايــانه بود
بــدو گفت رستـم همــه مشكلـش . . . وز آن ديسك و بــرنامة خوشگلش
چـو رستـم بـدو داد قيچي و ريش . . . يكـــي ديسك بوت ايبل آورد پيش
يكـي تول كيت انـدر آن ديسك بود . . . بـــرآورد آنـــرا و اجـــرا نمـــود
همي گشت تول كيت ، هارد اندرش . . . چـــو كـودك كـه گردد پي مادرش
بـه نـاگـه يكـي رمـز ويروس يافت . . . پــي حـذف امضـاي ايشان شتافت
چـو ويــروس را نيـك بشنـاختش . . . مــر از بــوت سكتور بــرانداختش
يكـي ضـربـه زد بر سر تـول كيت . . . كـه هــر بايت آن گشت هشتاد بيت
بـه خاك انـدر افـكند ويــروس را . . . تهمتـن بــه رايــانــه زد بــوس را
