X
تبلیغات
قلاقیچه

اگر خواهی که هرگز در نمانی .....................قلاقیچه بخوان تا می توانی

الهی به مردان در خانه ات

به آن زن ذلیلان فرزانه ات

به آنان که با امر روحی فداک

نشینند و سبزی نمایند پاک

به آنان که از بیخ و بن زی ذیند

شب و روز با امر زن می زیند

به آنان که مرعوب مادر زنند

ز اخلاق نیکوش دم می زنند

به آن شیر مردان با پیش بند

که در ظرف شستن به تاب و تبند

به آنان که در بچه داری تکند

یلان عوض کردن پوشکند

به آنان که بی امر و اذن عیال

نیاید در از جیبشان یک ریال

به آنان که با ذوق و شوق تمام

به مادر زن خود بگویند: مام

به آنان که دارند با افتخار

نشان ایزو نه، زی ذی نه هزار

به آنان که دامن رفو می کنند

ز بعد رفویش اتو می کنند

به آنان که در گیر سوزن نخند

گرفتار پخت و پز مطبخند

به آنان قرمه سبزی پزان قدر

به آن مادران به ظاهر پدر

الهی به آه دل زن ذلیل

به آن اشک چشمان کیوان سبیل

به تن های مردان که از لنگه کفش

چو جیغ عیالاتشان شد بنفش

که ما را بر این عهد کن استوار

از این زن ذلیلی مکن برکنار

به زی ذی جماعت نما لطف خاص

نفرما از این یوغ ما را خلاص

+ تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1392سات 8:0 قبل از ظهر نويسنده وچه تشی |

به به ای خانم قشنگ و ملوس
که قدم می‌زنی به مثل عروس

ای که در پیش آینه با تاپ
کرده‌ای یک دو ساعتی میک آپ

روی اجزای صورتت یک یک
ریمل وسایه و رژ و پن‌کک

شده‌ای – چشم خواهری! – خوشگل
می‌بری از بزرگ و کوچک دل

می شود بند عفت از این ناز
چون کمربند سبز تهران، باز!

نگو اصلا که: "ذاتا این مدلم"
خودم این‌کاره‌ام عزیز دلم

من که این قدر خویشتن دارم
باز، دیوانه می‌شوم دارم!

که اگر موجبات ننگی تو
پس چرا این قدر قشنگی تو؟!

خواهرم توی این بریز و بپاش
تا حدودی به فکر ما هم باش

پیش خود فکر کن که مرد غریب
گر ببیند تو را به این ترتیب

از لبش آب راه می‌افتد
طفلکی در گناه می‌افتد

من خودم بی خیال دنیاشم
نه که منظور من خودم باشم

مشکل از سوی جوجه کفترهاست
غصه‌ام معضل جوانترهاست

که به یک جلوه ی زن از مریخ
خل و دیوانه می‌شوند از بیخ

رشته را می‌کنند هی پنبه
بس که ناواردند و بی جنبه

ما که داریم خانه‌ای در بست
_تازه ویلای دوستان هم هست!_

غالبا عصرها همانجایم
هفته‌ای یک دو روز تنهایم

الغرض این از این همین دیگر
روسری را جلو بکش خواهر!


منبع: aftabnews.ir
+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392سات 8:3 بعد از ظهر نويسنده وچه تشی |


 اعتراف می کنم با دوستم دعوام شد
در اولین اقدام انتقام جویانه شماره موبایلشو دادم به عنوان فروشنده گوسفند زنده تو نیازمندی ها چاپ کنن
 
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
اعتراف می کنم چند وقت پیش کامبیز دیرباز رو تو ماشینش  دیدم
اومدم بگم شما کامبیز دیربازی؟
گفتم شما کامباز دیربیزی !!!
خودش از خنده با کله رفت تو فرمون !!!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم تا 14 سالگی فکر می کردم
اگه مغز حیوانات رو بخورم باهوش می شم و آی کیوم می ره بالا !!!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم
همین الان مهمونا ریختن تو خونه مون
من اومدم تو اتاقم قایم شدم دارم اینا رو می نویسم
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
alt
 
 
اعتراف می کنم در دوران کودکی و جاهلیتم فکر می کردم
مو خوره یه جور حشره است که تو سر زندگی می کنه و مو رو می خوره !!!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم یه بار رفتم دستشویی شروع کردم به باز کردن دکمه های پیراهنم
دیگه داشتم می رسیدم به دکمه ی آخر پیرهنم که یادم افتاد نباید پیراهنم رو در بیارم !!!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم تو تاکسی نشسته بودم
نزدیکای مقصد به جای اینکه بگم ممنون پیاده می شم بلند گفتم : خسته نباشید !!!
اینقدر تابلو بود دیگه نتونستم کاری کنم جز اینکه سریع پیاده بشم !!!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم تو مجلس ختم شوهر عمم به عمم به جای اینکه بگم غمه آخرتون باشه
گفتم : ایشالا آخر عمرتون باشه !!!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم وقتی خیلی کوچیک بودم موقع دستشویی رفتن بخاطر ترس در و تا آخر باز می ذاشتم
روز اول مدرسه  طبق عادت همیشگی رفتم دستشویی مدرسه و در هم باز گذاشتم
یه لحظه برگشتم دیدم نصف مدرسه به اضافه ناظم جمع شدن جلوی دستشویی دارن بهم می خندن.
 
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم با رفیقم وایستاده بودیم سر خیابون یکی رد شد به دوستم سلام داد
گفتم : این اسکول مشنگ کی بود ؟
گفت : دامادومونه !!!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم رفته بودم دیدن یکی از فامیلامون که تازه فارغ شده بود
بچه رو بغل کردم می خواستم بگم ایشالله زنده باشه گفتم ایشاالله زنده می مونه !!!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم که:بچه بودم یه کارتون نشون می داد که مورچه زیره فیله یه سوزن می زاره و فیله میره هوا. منم زیره یه بنده خدایی سوزن گذاشتم که بره هوا جیغ زد ولی متاسفانه نرفت هوا!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
هرگز شادی آدمها را از میزان خنده هایشان نسنجید
هرگز تنهایی آدمها را از تعداد دوستانشان قضاوت نکنید . . .

+ تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1392سات 9:10 قبل از ظهر نويسنده وچه تشی |

من خط زده ام گذشته و حالا را

بيدارم و ترك كرده ام لالا را !

 

چشمم به دراست و شاد و خونين جگرم

تااينكه بگيرم «سبد كالا »را !


+ تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1392سات 1:7 بعد از ظهر نويسنده وچه تشی |


خدا خر را آفرید.... و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد. خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد. و خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود. سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی سگ را برآورد. و خدا میمون را آفرید و به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد. میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد. و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد. انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد. و از آن زمان تا کنون انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند..... و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد... و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد. و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند. و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست.

+ تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1392سات 4:34 بعد از ظهر نويسنده وچه تشی |

کاریکاتور حسن سعیدی خادم خالدی

تذكره المشايخ : اندر احوالات شيخنا حسن سعيدي خادم
آن ملقب به حسن خان ، آن كاريزماي بي پايان ، آن مرد پاطلائي ، آن خوراك فيلمهاي كيميايي ، آن چهره شيرين سال ، آن رسيده مثل پرتغال ، شيخنا و مسترنا استاد حسن سعيدي خادم
گويند نام وي در هر تذكره با چندين روايت آمده است كه خواننده بعضا از قرائت آن لب مي گزد! اما به صلاح نزديك تر همان است كه استاد ممد رضا ابول در حلقه رندان متعارف نمود . چنين آمده است كه شيخ در چاله سبزه به سلوك اندر بود كه مريدي نزد وي آمد كه اي شيخ چه نشسته اي ؟ كه ملك شورا به يغما بردند حلقه مريدان بي مراد و جمعيت رندان بي راهرو مانده اند . بيا و عنان به دست گير
چنين شد كه شيخ به ره مشورت با بزرگاني چون علي نعمت درآمد و در حلقه شورائيان شد . نقل است شيخ در تاسيس وبلاگها همت نهاد و سلوك انترانت را به غايت درجات رساند و چنان دچار شيفتگي و جنون شد كه ديوان اشعار به چاپيدن گرفت .
برگ زريني از ديوان حسن الشعراي خادم :
حسن خيلي خطرناكه حسن جان من بيا يك لقمه هم با ما بزن
شده نام بلندت به هر كوي برزن ورد زبان متولي و مرد و زن
اسپانسرهاي ديوان حسن : انجمن ادبي خالداباد / هيئت فوتبال و راگبي خالداباد / معاونت جوانان شوراي شهر / كانون فارغ التحصيلان دانشگاه كاشان / تشكل متوليان نخبه / دبيرخانه سومين همايش فرهيختگان خالداباد / كانون معلمان منطقه / مديريت وبسايت جامع خالداباد / جمعيت مردمي علافان توده / هيئت متوسلين به كريم حاج حسن آقا / مدير مسئول قلاقيچه ( شولي دامت خياناته ) / برادران پايگاه ميثم / انحمن كاشاني هاي مقيم خالداباد
با تشكر از رئيس فدراسيون آلوچه دزدان / وچه تشي عزيزتر از جان / يارمن چيلو مهربان

+ تاريخ شنبه هفتم دی 1392سات 8:52 قبل از ظهر نويسنده وچه تشی |


باز ما يه دو روز سر نزديم اين وچه تشي شروع كرد پشت سر ما سفسطه و مغلطه چيدن . بابا از عاقبت شولي ملعون عبرت بگيريد ديديد كه براي هميشه به تاريخ پيوست . با دم شير بازي نكنيد ! وچه تشي جان تو حيفي اين كارا رو با خودت نكن !
فعلا سرم شلوغه ولي منتظر پستهاي جديد ما در قلاقيچه باشيد ( شوراي شهر جديد كلي سوژه برام جور كرده )
با توجه به اينكه وبلاگ خودم ماهيتا با وبلاگ قلاقيچه فرق ميكنه مجبورم پستهاي جديد مو بدم دست اين وچه تشي تا بچاپتشون !
پاسخ:

باقالی جان سلام

باز که از زعیم ما بد گفتی
اینم پاسخت
ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می بری و زحمت ما میداری
------------------------------------------------------
بیا تا ببینم چه داری هنر
نمایم تورا من زمیدان به در
باقالی نباشد حریف تشی
که او چون غزال و منم شیر نر

+ تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1392سات 12:17 بعد از ظهر نويسنده شولی |

پــسر گــفــت بــابــا بــرام زن بگیر

دلــم گـشـتــه در بــنــد زلـفـی اسـیر

پــدر گــفـــت فـــرزنـــد دلــبــنـد باب

دوبـاره بــرایم چـه دیـــدی به خـواب

پــســر گـــفـــت دلـــــداده او شــــدم

اسـیـر دو چــشــم و دو ابــرو شــــدم

پـدر گـفتش ایـن عاشـقیّت عزا است

بـرایـم غم و غصه همچون غـذا اسـت

پـسرگـفـت عــزای تـو شـــادی مــن؟

غــم و غــصه ات عــشــقــبـازی مـن؟

پـدر گـفـت مگر مـغـز در کلّه نیست؟

شب و روز از غصه بَهرم یکی اســت

مـن هـمـچـون خـر لنگ در کار خود

بــمـانـدم کــمـر خــم شــد از بار خـود

بـود هـشـت من رهن نُه ای پسر

شــدم از غــم مـُفــلسی خِــنـگ و خــر

تــو دیـگــر مـَنـه قــوز بــالای قــوز

کــمــی هــم بـه بـدبخـتی ام چشــم دوز

بــمـانــدم چــو مــرغــی اسـیر قفس

بــرایـــم نــمــانـــده دگــر یــک نــفــس

پـسر گـفــت تــا حـل شـود مشکلات

شـوم مــن در ایــن جنگ شطرنج مـات

شــود مــوی مـن همچو دندان سپید

زســر هـرچـه عشق است خواهد پـریـد



برچسب‌ها: شعر طنز
+ تاريخ شنبه دوم آذر 1392سات 10:40 قبل از ظهر نويسنده وچه تشی |

جنس ارزان شده گفتي ،خبري بهترازاين ؟!

خبرداغ و به روز ِ دگري بهترازاين !

 

گفت :«نسناس و خسيس است زن ِ «حاج صفر»

اي خدا قسمت من كن «صفري» بهترازاين !

 

خانمي صيغه ي يك نرّه خري شد فرمود :

«من نديدم به خدا نرّه خري بهترازاين »!

 

مُشت ايّام چوخوردو دَمَرو شد آقا

گفت باخنده كه :« ديدي دَمَري بهترازاين »؟!

 

گفت قاضي به زن شاكي ومشتاق طلاق:

«شوهرت هست فقير و حَشَري ،بهترازاين »؟!

 

نظرش هست فقط بر زن و اموال ِحرام

نيست اسطوره ي صاحب نظري بهترازاين !

 

اندكي نرم شده خا نم «كاترين اشتون»

جنگ نرم است خدايا قَدَري بهترازاين !

 

پشت خودرا چوسپر كردزنش، شوهر گفت:

«سخت و زبراست عزيزم سپري بهترازاين »!

 

دستمان خالي و سويِ سفر آخرتيم !

اي تو فريادرس ِما ،سفري بهترازاين !

 

كمرم زير گراني و غم و غصّه شكست  !

لطف كن نيزعطاكن كمري بهترازاين !

 

سحرم فكر زن و بچّه و شب شام و ناهار !

مي خورم حسرت شام و سحري بهترازاين !

 

پيرمردي به زني خوشگل و آراسته گفت :

بازازكوچه ي ما كن گذري بهترازاين !

 

پدرش رند و زمين خوارو پسر مي گويد :

«چشم ايّام نديده پدري بهتري ازاين »!

 

وقت دعوا شده اي زوج جوان بشتابيد

فحش داديد به هم مختصري بهترازاين !

 

كارمندي چوخطر كردو زني را بوسيد

گفت :«ترسيدم و امّاخطري بهترازاين »؟!

 

اي «رضايي »شده شعرتو مزخرف اين بار

خيزو لطفا بسُرا شعرتري بهتر ازاين

+ تاريخ شنبه دوم آذر 1392سات 10:35 قبل از ظهر نويسنده وچه تشی |

كنـون رزم ويـروس و رستم شنو . . . دگـــرها شنيــدستي اين هـم شنـو
كـه اسفنـديـارش يكـي ديسك داد . . . بگفتـا بــه رستم كــه اي نيكــــزاد
در اين ديسك باشد يكي فايل ناب . . . كه بگــرفتم از سـايت افــــراسياب
چنيــن گفت رستـم بـه اسفنـديـار . . . كه مـن گشنمـه نـون سنگك بيـــار
جوابش چنين داد خنــدان طــرف . . . كه مـن نـون سنگك نـدارم بـه كف
برو حال مي كن بدين ديسك هان ! . . . كه هـم نـون و هـم آب باشد درآن
تهمتن روان شـد سـوي خانـه اش . . . شتابـان بــه ديـــدار رايــانــه اش
چـو آمـد بـه نزديـك ميني تاورش . . . بــزد ضــربه بـر دگمــــة پاورش
دگـر صبـر و آرام و طاقت نداشت . . . مران ديسك را در درايوش گذاشت
نكـرد هيـچ صبر و نـداد هيـچ لفت . . . يكـي ليست از روت ديسكت گـرفت
در آن ديسك ديدش يكي فايل بود . . . بــزد انتـــر آنجــا و اجــرا نمــود
كز آن يك دمو شد پس از آن عيان . . . ابا فيلــم و مـوزيك و شرح و بيان
به ناگـه چنان سيستمش كرد هنگ . . . كه رستم درآن مانده مبهوت و منگ
چـو رستم دگـربـاره ريست نمود . . . همـي كرد هنگ و همان شد كه بود
تهمتــــن كلافـــه شـــد و داد زد . . . ز بخـت بــد خويش فـــريــــاد زد
چـو تهمينـه فـرياد رستـم شنــود . . . بيــامــد كــه ليسانس رايــانه بود
بــدو گفت رستـم همــه مشكلـش . . . وز آن ديسك و بــرنامة خوشگلش
چـو رستـم بـدو داد قيچي و ريش . . . يكـــي ديسك بوت ايبل آورد پيش
يكـي تول كيت انـدر آن ديسك بود . . . بـــرآورد آنـــرا و اجـــرا نمـــود
همي گشت تول كيت ، هارد اندرش . . . چـــو كـودك كـه گردد پي مادرش
بـه نـاگـه يكـي رمـز ويروس يافت . . . پــي حـذف امضـاي ايشان شتافت
چـو ويــروس را نيـك بشنـاختش . . . مــر از بــوت سكتور بــرانداختش
يكـي ضـربـه زد بر سر تـول كيت . . . كـه هــر بايت آن گشت هشتاد بيت
بـه خاك انـدر افـكند ويــروس را . . . تهمتـن بــه رايــانــه زد بــوس را

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392سات 12:59 بعد از ظهر نويسنده وچه تشی |

انیشتین و مرلین مونرو
 
 می گویند: مریلین مونرو  "بازیگر، خواننده و مانکن مشهور آمریکایی" یک وقتی نامه ای به البرت اینشتین نوشت:
 فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و
 نبوغ تو. . . چه محشری می شوند!
 آقای “اینشتین”در جواب نوشت:
 ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم.
 واقعا هم که چه غوغایی می شود!
 ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1392سات 10:9 قبل از ظهر نويسنده وچه تشی |

خال مهرويان سياه و دانه ي فلفل سياه

هردو جان سوزند اما اين كجا و آن كجا ؟

«لاادري»

 

بيت اوّل اين شعر گم شده! هركسي آن راپيدا كرد به اداره اشياي گم شده تحويل بدهد و جايزه اش را بگيرد .

اين يكي از نان خالي سيرو آن يك ازكباب !

هردوتا سيرند ،امّااين كجاو آن كجا ؟

 

اين يكي زير فشارو آن يكي زير دلار !

هردوتا زيرند، امّا اين كجاو آن كجا ؟

 

اين يكي پيري است ثروتمندو آن يك لاقبا !

هردوتا پيرند، امّا اين كجاو ان كجا ؟

 

اين يكي درگيريارو آن يكي درگير كار

هردو درگيرند ،امّااين كجاو آن كجا؟

 

اين يكي شيري است آدمخوارو آن يك آبكي !

هردوتا شيرند ،امّا اين كجاو آن كجا ؟

 

عكس «نانسي عجرم»و عكس زن ِ«حاجي صفر »

ازتصاويرند،امّااين كجاو آن كجا ؟

 

«خواهشا ! صحبت نكن» با اصطلاح ِ«زر نزن» !

از تعابيرند ،امّااين كجاو آن كجا ؟

 

يك نفرباسكته مُرده ،يك نفرباشاخ گاو !

هردو تقديرند ،امّااين كجاو آن كجا ؟

 

آفتابه دزدي و از مال مردم اختلاس

هردو تقصيرند،امّااين كجا و آن كجا ؟

 

دوستان ،«اكبرسبيل» و دايي اش «اصغر چپق»!

از مشاهيرند،امّااين كجاو آن كجا ؟

 

اين يكي زنجير زن بر گردن آن زنجير عشق !

هردو زنجيرند ،امّااين كجا و آن كجا ؟

 

خانم «حاجي سليمان »با سگ«حاجي رجب » !

هردومي گيرند ،امّااين كجاو آن كجا ؟   

 

هم تفنگ «حاج اكبر »هم خشاب «مش حسن » !

خالي از تيرند ،امّااين كجاو آن كجا ؟!!

+ تاريخ جمعه دهم آبان 1392سات 2:31 بعد از ظهر نويسنده شولی |

همه جوهاي دنيا را درودن                

هزاران شعر بي معني سرودن ،

 

به دوش خويش بُردن كوه الوند                 

  فلات خشك را دريا نمودن ،

 

از انسان خسيس و گاوسيرت !              

ز بهر قرض يك تومان ربودن ،

 

به خرها علم ِ شيمي ياددادن                

به علم مردم نادان فزودن ،

 

بدي هاي تمام مردمان را                   

به ضرب و زور و با سختي زدودن ،

 

از آن بهتر بود وچچه تشی جان              

كه زير ِ دست ِ يك گاگول بودن !!

+ تاريخ جمعه دهم آبان 1392سات 2:29 بعد از ظهر نويسنده شولی |

خدا خیرت دهد « مستر زاکر برگ»

که من را یک شبه خوشبخت کردی

خیال بنده را از حیث شوهر

در این قحطی شوهر تخت کردی

زدم عکسی به« وال فیس بوکم»

قشنگ و دلرباتر از« شکیرا»

فتوشاپش چنان کردم که گویی

نباشد دختری چون من به دنیا

اگر چه چل بهار از من گذشته

نوشتم بنده هستم بیست ساله

و آن ها را برای درک بهتر

به عکس« وال » خود دادم حواله

نوشتم آدرسم را هم ولنجک

پدر تاجر و مادر دکتر پوست

بگردم ای الهی دور مادر

که مانند خودم خوش چشم و ابروست

همان یک شب هزاران «لایک» خوردم

همه مشتاق« چـَت» بودند و دیدار

یکی هم زان میان بد جور وا داد

نه یک دل ، بلکه صد دل شد گرفتار

و من هم عکس او را چون که دیدم

شدم یک دل نه ،صد دل عاشق او

از آن شب شد به پا در سینه ی من

از عشق آن پسر شور و هیاهو

خلاصه کارمان بالا گرفت و

برای خواستگاری کرد اقدام

جوانی بود بالاتر ز پنجاه!

چه گویم از بر و رو یا که اندام!

شکم افساید و قد او کوتوله

و صورت آبله گون و پاش شل بود

یکی از چشم ها سالم یکی کور

سرش هم طفلکی کـُلن کچل بود

به او گفتم چنان که کفش کهنه

بـُود البته نعمت در بیابان

لذا حالا که اکسیر است شوهر

عزیز جانم« مرا تی جانَ قربان»

همان لحظه شدم راهی محضر

به انکحتُ ، قبلتُ پاسخم بود

به لطف سال ها هجران شوهر

ندیدم در وجودش هیچ کمبود

شود «جاوید» نامت ای زاکر برگ

به لطف تو شدم دارای شوهر

دعایت می کنم روزی سه نوبت

که وضع تو شود هر روز بهتر

+ تاريخ یکشنبه هفتم مهر 1392سات 8:0 بعد از ظهر نويسنده شولی |

پـــول ای جانــم فدای اســـم تـــو

 من فدای ریــز ریـز جــسم تــــو
درد ملت را دوایـــی پـــول جــــان

تورئیس هر کجــایی پول جــــان
با تـــو آدمها عجب خـــــر میشوند

پارسایـــان دزد ماهر می شونــد ظلم بـر بیـچــاره ومسکیــن کننـــد

هر غلــط از کینه و از کیــن کنند
گوئیا که نــــه خــدایی هست ونـــه

چاه دنیـا را سر انجــامی و تـــه راستی اسمـــت دهــــان پر میــکند

هر کسی را او زبــان برمیـــکند
پیر مـــرد شصت سالـــــه یا جوان

دختــران مــاه روی و هم زنــان پیش تــــو انهــــا همه کـــم آورنـد

نازهــــا بهرت به منت می خرند
بازگو جیــــب مـــــن مسکین چــــرا

گشته خــالی از تو ای پول وپلا نکنـــد که جــیب من بـــو می دهــد

کز نبود تو هیا هـــو می دهــد
البتــه چــرک کـف دستی تو پـــــول

پول جان فرما دعایم را قبـــول من کثیـــف و چــرک آلوده شـــــوم

از تو مشکی گردم و دوده شوم
عزتــم آنگــه فــــــراوان می شـود

زنــدگی ام به چه اسان می شود مسجد و میخــانه هر دوجـای مـــن

زاهـــد و ساقی به پیش پای من
میکنم لعنـــت به شیـــطان ای خــدا

من نخواهم ظلـم بر خلـــق تــو را پول اگرچــه نــاز و نعمت می دهــد

آدمیـت را نـه ثـــروت می دهـــد
جان به تن داده شرف سیروس جان
نـــی لباس و تیــپ های انچنـــان


+ تاريخ یکشنبه هفتم مهر 1392سات 7:59 بعد از ظهر نويسنده شولی |


«همسرم با غم تنهایی خود خو می کرد»

 
موقـع بحث هوو  لیک هیاهـــــو می کرد!
 
بسکه با فکـــر و خیالات عبث می خوابید
 
نصف شب در شکـم آن زنه چاقو می کرد!
 
وقتی از رایحه ی عشق سخن می گفتم
 
زود پا می شد و تی شرت مرا بو می کرد
 
طفلکی مادر مــن آش که می پخت زنم-
 
معتقد بود در آن جنبـــــــل و جادو می کرد
 
بهـــر او فاخته می دادم و می دیدم شب
 
داخل تابـــه به آن سس زده کوکو می کرد!
 
آخـــــــر برج کــــه هشتم گرو نه می شد
 
باز از مـــــن طلب ماهــــی و میگو می کرد
 
فیش دریافتــــــــــی بنده از او مخفی بود
 
زن همکـــــار ولی دست مـــــرا رو می کرد
 
دخل یکمـــــــــاه مرا می زد و ظرف یکروز
 
خـــرج مانیکــــــــور و میزامپلی مو می کرد
 
گـــــر نمی دادم بــــــا اشک سر مژگانش
 
آب می زد بــــــــــه ته جیبم و جارو می کرد
 
هر زنی غیر خودش عنتــــر و اکبیری بود
 
شخص «جینا...» را تشبیه به «...لولو» می کرد!
 
مثل آن کارتـــــون از لطف مداد جـــــــادو
 
بوالعجب شعبده ای بــا چش و ابرو می کرد
 
دکتر تغذیه ای داشت که ماهی صد چوق
 
می گرفت از مــــن و تقدیم به یارو می کرد
 
صد گرم چونکه بر آن اسکلت افزون می شد
 
عصبی می شد و لعنت بـــه ترازو می کرد
 
عاقبت هیکل پنجــــــاه و سه کیلویی را
 
خون دل خورده و پنجــاه و دو کیلو می کرد
 
حسرت زندگی خواهــــر خود را می خورد
 
کاو بــــه مچ - تـــا سرآرنج- النگو می کرد
 
نظـــــــــــر مادرش از هر نظری حجت بود
 
هر چــــــــه می کرد فقط با نظر او می کرد
 
بر خلافش اگـــــر آن دم نظری می دادم
 
لنگــــــه ی کفش نثــــار من هالو می کرد
 
کاشکی دست بزن داشتم امــا چه کنم
 
که خدا قسمت او شوهـــــر مظلومی کرد!

+ تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392سات 1:34 بعد از ظهر نويسنده وچه تشی |

بنام حق...
و اما بعد در ایامی که نه کس را یار مانده است و یاری اندرکس نمیبینم چنین آورده اند که در ایام ماضی جوانی جویای نام و خوش کلام از روی جوانی بانگ به مادر همی زد که آآآآآآی ننه دلم گرفته گریه ام اختیاری نیست روزم بسان شب یلدا تیره و بلند است .لب بربسته ام سخن نگویم جز شکر خدا حال که از احوالاتم جویا گشتی ملالی نیست بجز هجران وجه نقد و گرانی و عاشقی تدبیری نما تا گشنگی نکشیده ام عاشقی
فراموشم شود فکری نما که کارد دسته خود نمی خراشد دو شینه مرغانه
ایی ابتیاع نمودم که از بهای آن دمادم آه جگرسوز سرد هم و آنقدر آه داغ وتنوری از سویدای دل کشیده ام که مرغانه در پاکت نیم پز گشته و آماده تناول آآآآآخــــی ننه ای کاش نگفته بودی برروی دیوار سرایی این نبشته بود که مرغانه سی تا سی شاهی. زن طلاق ندادیم و یه دوجین بچه آوردیم و دم برنیاوردیم  ااااای  وای ننه کجایی؟ کی گاااااا دِرِه مــــآجو؟

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392سات 5:29 بعد از ظهر نويسنده میرو |


شنیدم ذبیح گفته در بادرود 

که از نام شهرش بگیرند رود

و از شهر اینورتر آباد را

بگیرند و گویند آبادرود

سپس نام بخش امام زاده را

بخوانند ازین دفعه آبادرود

بنازم به این پیشنهاد قشنگ

بزن کف بخوان از برایش سرود

چنین پیشنهادی به غیر از ذبیح

نگوید که او مرد اندیشه بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زهی فکر باطل زهی فکر خام

..................................


+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392سات 5:27 بعد از ظهر نويسنده وچه تشی |



1- علیرضا فرجی خالدی 992

2- حسن سعیدی خادم خالدی 986

3- سید عباس حسینی خالدی 824

4- سید دخیل بنی هاشمی 805

5- سیدرضا حسینی 648

6- مرتضی شیرزادی 647

7- جواد غضنفری 579

8- عباس بیطاری خالدی 577

9- زینب شریفی خالدی 533

10- عباس محمدیان 510

11- رسول اسلامی 393

+ تاريخ جمعه سی و یکم خرداد 1392سات 6:0 بعد از ظهر نويسنده وچه تشی |

از اون جائيكه ما خالداباديها هميشه خود مختار بوده و اصولا كاري به كار بقيه همسايگان خود نداريم و در عالم هپروت سير مي كنيم اينجانب از همين تريبون اعلام ميكنم كه ما استان نيستيم بلكه ايالت خالداباديم كه كاملا مستقل و فرماندار ايالتمان ( معادل استاندار ) حكم رئيس جمهور رادارد . ضمنا پيش نويس قانون اساسي رو داديم بروبچ بررسي كنن تا عنقريب به تصويب برسونيم .
پيشنهادات اينجانب جهت درج در قانون اساسي :
1- صدور ويزا جهت افرادي كه مي خواهند به خالداباد سفر كنن شامل ويزاي توريستي - ويزاي بيزنس - ويزاي تردد ( مخصوص ده اباديها و فمي و ... )
2 - الزام تمامي شهروندان به لباس محلي ( شلوار كردي و ....)

3 - تدريس زبان خالدابادي در تمامي مقاطع تحصيلي
4- تشكيل بازار بورس ماست ، خيار ، طالبي
5- تشكيل NGO براي متوليان ، بيكاران ، متوهمان ، لويي گرده ان ، شورائيان ، علافان سر كوچه ها و ....
6- الزام همه شهروندان به گویش خلتاوائی ( آی حرصم میگیره طرف با بچش فارسی حرف می زنه )
7 - تشکیل دفتر مرکزی مجله قلاقیچه در خالداباد و شعبات آن در تهران و ...
8- الزام دفن متوفیان مهاجر خالدابادی به شهرهای دیگه در قبرستونی خلتاوا ( زنده شون که نمی آد بلکه جسدشونو برگردونیم تردد به شهر زیاد بشه )
9 - تشکیل لیگ حرفه ای خرسواری در توده
10- نصب تندیس شولی ملعون در ورودی شهر ( ما خودمون هم نفهمیدیم شولی بدبخت بالاخره مایه مباهات ماست یا مایه ننگ )
11- تشکیل تیم شناسائی ماهیت و هویت اصلی وچه تشی و میرو و سایر اذناب حال حاضر قلاقیچه ( به جز خودم )
12 - اجرای همایش بین المللی شناخت ابعاد شخصیتی باقالی بزرگ
13 - زنده نمودن بازیهای عید نوروز مثل اوز - خا و .....
14 - تشکیل فدراسیون آلوچه دزدان با حضور هیئت موسس بالاخص آقای ح-ع
15- تشکیل فستیوال سینمائی قلاقیچه بلورین و پهن نمودن براون کارپت ( فرش قهوه ای کمرنگ ) برای ستاره های علاف سر كوچه ها
+ تاريخ چهارشنبه هشتم خرداد 1392سات 10:55 قبل از ظهر نويسنده وچه تشی |

شدم با چت اسیر و مبتلایش


شبا پیغام می دادم برایش


به من می گفت هیجده ساله هستم


تو اسمت را بگو من هاله هستم


باقابیگی
+ تاريخ چهارشنبه هشتم خرداد 1392سات 10:54 قبل از ظهر نويسنده وچه تشی |

بله تعجب نکنید خالدآباد استان می شود

از آنجایی که بعضی ها غوره نشده مویز می شوند و بدون مجوز استانداری

و وزارت کشور بخش می شوند شهرستان میشوند و عنقریب ممکن است

استان بشوند و یحتمل ادعای خودمختاری هم خواهند کرد دیدیم بد نیست

ما هم خالدآباد را استان اعلام کنیم و زین پس در جراید کلمه ی استان را در

کنار نام خالدآباد بیاوریم .تا معاندین و معاضدین گمان نکنند ما بیکار نشسته

ایم و دست روی دست گذاشته ایم تا همه ی عناوین را به نام خود ثبت و

ضبط نمایند .در استان خالدآباد مرکزیت استان با خالدآباد است و نام استان

خالدآباد را بدین سبب انتخاب کردیم تا بدین وسیله دیگر مجبور نباشیم نام

مرکز استان را که داخل پرانتزقرار می گیرد برعکس رویه معمول بزرگتر از

خارج پرانتز بنویسیم مثلا اگر اسم استان را امام زاده می گذاشتیم مجبور

بودیم بگوییم استان امام زاده خالدآباد و اینگونه مورد طعن نکته سنجان قرار

می گیریم . و به ریش مبارکمان خواهند خندید .حسن دیگر استان شدن

خالداباد این است که مناقشات فی ما بین دو شهر مجاور از بین می رود و

یکی خود را فلسطین اشغالی و دیگری اسراییل غاصب حس نمی کند و

نوار مرزی با سنگ اندازی مخالفین مورد تعرض قرار نمی گیرد و مسیل پر

نمی شود و بحث اراضی اشغالی کلا منتفی خواهد شد.خدای ناکرده

اهالی این دوشهر با هم مراوده و دوستی دیرینه دارند و با یک زبان حرف

می زنند و هم دین و هم مسلک و فامیل هستند.از محاسن دیگر استان

شدن ما تاریخ بسیار جالبی است که به لطف دوستان خردمند با نام منطقه

عجین شده است تاریخی حدودا هزار سال بیشتر از اولین تمدن شهر

نشینی که در سیلک کاشان شکل گرفته است وقتی ما استان شویم

مطمئنا متون دانشگاهی را تغییر خواهند داد و جمله ی اولین تمدن بشری

7 هزار سال قدمت دارد تصحییح و هزار سال به آن افزوده و به نام ما ثبت

خواهد شد.از دیگر محاسن استان شدن ما قطعی شدن شهرستان شدن

شهر دوست و برادر مجاور خواهد بود و بدین ترتیب آن ها را هم به سر و

سامان خواهیم رساند و دیگر نیازی به بستر سازی و بدون مجوز نام

شهرستان را نوشتن و سیاست بنویس شاید گرفت نخواهد بود و قانونا به

آرزوی به حق خود خواهند رسید و در خاتمه اینکه تولیت آستان مقدس امام

زاده که بیش از هزار سال در دست خالدآبادی ها بوده دیگر بار به دستان با

کفایت آنان باز خواهد گشت (آرزو به دل جوون عیب نیست)


همه ی اینها محقق خواهد شد ولیکن جرده

+ تاريخ یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392سات 6:13 بعد از ظهر نويسنده وچه تشی |

تصویر نه شناسنامه، متعلق به مرحوم سید احمد محمدیگه که در سال۱۳۴۷ واسه انتخابات انجمن شهر در شهر خلتاوا (توابع شهرستان نطنز) بشته پا صندوق رأی

 

 

 

 

+ تاريخ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392سات 11:6 قبل از ظهر نويسنده وچه تشی |

کاندیداهای شورای اسلامی شهر خالدآباد به ترتیب حروف الفبا :

۱ - رسول اسلامی خالدی فرزند رضا لیسانس مدیریت دولتی (اداری) از دانشگاه پیام نور نطنز شغل آزاد متولد:1365
تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

۲ - سید دخیل بنی هاشمی فرزند سید آقا دیپلمه شغل کشاورز عضو فعلی شورای اسلامی خالدآباد و مسئول کمیته فرهنگی شورا فرمانده اسبق پایگاه بسیج میثم خالداباد عضو هیئت مدیره شرکت تعاونی وحدت خالداباد متولد:؟؟؟؟

۳ - عباس بیطاری خالدی فرزند نعمت اله فوق دیپلم آموزش ابتدایی از دانشگاه امام صادق گلپایگان لیسانس علوم تربیتی دانشگاه آزاد خوراسگان شغل فرهنگی مدیر آموزشگاه امیر کبیر نطنز متولد 1354
تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

۴ - سید رضا حسینی خالدی فرزند سید احمد لیسانس امور تربیتی از مرکز تربیت معلم شهید رجایی اصفهان شغل فرهنگی کارشناس اداره آموزش و پرورش نطنز متولد 1352

۵ - سید عباس حسینی خالدی فرزند حاج احمد فوق دیپلم شغل فرهنگی بازنشسته ذیحساب اداره آموزش و پرورش منطقه امام زاده فرمانده اسبق پایگاه بسیج ذوالفقار برادر شهید مدیر و موسس مرکز پیش دبستانی غیر دولتی اندیشه منطقه ی امام زاده رزمنده دفاع مقدس متولد:1340
تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

6- حسن سعیدی خادم خالدی فرزند عباس فوق دیپلم هنرهای تجسمی از مجتمع آموزش عالی پیامبر اعظم تهران لیسانس ادبیات فارسی از دانشگاه آزاد پردیسان قم شغل فرهنگی مدیر مدرسه راهنمایی طالقانی خالدآباد نایب رییس دوره ی دوم شورای اسلامی خالدآباد فرمانده پایگاه بسیج میثم و مسئول هیئت فوتبال شهر خالدآباد متولد 1354

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

7- زینب شریفی خالدی فرزند عباس شغل ؟؟؟تحصیلات ؟؟؟؟متولد؟؟؟؟
تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

8- مرتضی شیرزادی فرزند عین اله لیسانس شغل؟؟؟؟متولد؟؟؟؟؟

9- جواد غضنفری خالدی فرزند عباس لیسانس علوم تربیتی دانشگاه پیام نور آران و بیدگل شغل آزاد متولد1361
تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

10- علیرضا فرجی خالدی فرزند احمد لیسانس آموزش ابتدایی از دانشگاه آزاد قم شغل فرهنگی بازنشسته عضو دوره دوم شورای اسلامی و رییس دوره ی سوم شورای اسلامی خالدآباد مدیر اسبق مدرسه ابتدایی هفتم تیر خالدآباد مسئول بازرسی حوزه سیدالشهدا رزمنده دفاع مقدس مسئول هیئت ورزش های همگانی شهر خالداباد متولد؟؟؟؟؟؟

11 - عباس محمدیان فرزند رضا شغل آزاد مدرک تحصیلی ؟؟؟؟متولد????
تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.netتصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net




+ تاريخ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1392سات 11:5 قبل از ظهر نويسنده وچه تشی |

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391سات 2:53 بعد از ظهر نويسنده شولی |


چو فردا برآید بلند آفتاب
به پا بوس میرو برو با شتاب
وگر نه تو دتوال،عمرت تمام
به غفلت سیه کرده ای روز وشام

+ تاريخ چهارشنبه نهم اسفند 1391سات 9:7 قبل از ظهر نويسنده وچه تشی |


نمی باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب


برچسب‌ها: جوابيه دتوال
+ تاريخ سه شنبه هفدهم بهمن 1391سات 12:40 بعد از ظهر نويسنده وچه تشی |

داستان از اونجایی شروع شد که میروی پدر علاقه ی خاصی به امام وائمه داشت و میروی ما علاقه زیادی به مداحی و نوشتن و... داشت سالها بگذشت و بگذشت تاروزی او را به هیئت دعوت نموده و از او خواستند که مصیبتی بخواند فی الحال دراوج خواندن آن بزرگوار پسر صاحب مجلس احتمالا از روی جو گیری برای میرو آب جوش خالص اورد،درهمان لحظه میرو لیوان اب جوش را تا اخر نوشید و رنگش به لبو میگفت زکّی،و مداحی را نصفه کاره تمام کرد و رفت و قضیه را با میتی خومون در میان گذاشت،میتی سریع به سازمان ساخ رفت و پس از پیگیری های فراوان به این نتیجه رسیدند که این کار پسر صاحب مجلس(بنام:ا.م)با همکاری باقالی از پیش تعیین شده بوده و ماه ها بر روی این پروژه کار میکردند.اکنون ماموران امنیتی ساخ(60%گمنام)به دنبال این دو مجرم فراری هستند و همچنین در حال پیگیری اس فس ها و مکالمات این دو مجرم هستند.

میتی از مردمان خونگرم خالداباد سیتی خواست تا خونسردی خود را حفظ کنند و وعده داد که دیگه شاهد همچین بلایی بر سر نویسندگان قلاقیچه نخواهیم بود. وی همچنین دوبادیگارد به همراه یک بیل و کلنگ و یک راس خر برای فرار از  خطر به نویسندگان  اهدا نمود،تا بتوانند از خودشان دفاع کنند.

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391سات 10:1 قبل از ظهر نويسنده میرو |


درپی افشای خبر نشست سران لویی گرده(ریش سیاهان خالداباد)مفسران خبری و مقامات بلند پایه اونور آب و میدون در واکنشی نسبت به اجلاس فوق مقامات لویی گرده را از عواقب این طرح آگاه ساخته و مسئولیت آنرا به عهده انها دانسته اند همچنین رباب پرس در تفسیر خبری خود به این نکته اشاره کرده که اعضای این جلسه  که از سران قبایلخالداباد  بوده باهم به تفاهم کلی رسیده اند و با امضاء پروتوکلی ساخت سکوی پرتاب موشک ماهواره بر پرپری جورا آغاز کردند این سکو در زمینهای کیخسرو و واقع شده و خرید اراضی  از معارضین به صورت نقد و اقساط و بیوز شروع شده در دقایق پایانی شب  مفسر خبری شولی پرسدر تفسیر خبری تصویری خود به این نکته اشاره کرده که اعضای سران لویی گرده به ساخت خانه ای به نام خالداباد را در دستور کار خود دارند و هدف خود را از ساخت خانه خالداباد را فاش نساخته ولی مدیر روابط عمومی در پایان جلسه به سوال یکی از خبرنگاران قلاقیچه در جوابی کوتاه مختصر و مفید اشاره کرد، وی گفت یه خونه ای بسازم چهل ستون چهل پنجره  وای چهل ستون چهل پنجره برو حالشو ببر بخش بعدی خبر ساعت 25 .

                                                       واحد کناری خبر     

 

                                                                       


برچسب‌ها: افشای خبر نشست سران لویی گرده
+ تاريخ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391سات 9:59 قبل از ظهر نويسنده میرو |


سلام خسته نباشید،به به چشممان روشن هردم ازاین باغ بری میرسد...

خوشحالیم که میبینیم که هنوز هستند کسانی که به قول شاعر فقید سهراب سپهری سرسوزن ذوقی دارند؛  ذوق و هنر شما از سر سوجک البته بزرگتر می باشدو خوشحالی بیشتر ما قلاقیچه نگاران بدین سبب است که کاتبان با ذوقی همچون باقالی،01،دتوال،وچه تشی و مابقی عزیزان که با انتقاد و یادآوری های خود،راه از کوچه پس کوچه های محله توده به ما نشان می دهند و با چراغ قوه شارژی و قلم توانای خود در شب تاریک، بلد راهمان می شوند تا قلاقیچه نگاران هرچه بهتر در مسیر پر خوف و خطرطنز قدم بردارند و طوری باعث شادی و لبخند عزیزان و همشهریان خلتاوایی شوند که خدایی ناکرده عنان قلم از دستشان در نرود و ناراحتی شخص یا اشخاصی را به صرف خنداندن بوجود نیاورند و شاهد این ماجرا در تمامی نوشته های سرمقاله و باقابیگی در نشریه قلاقیچه موجود است ..

واما بعد .. دتوال عزیز امروز و01 دیروز !  لقب جدید را تبریک عرض نموده و امیدوارم روزی کرگویی جهانی بشوی انشالله..

توصیه ای چندبرای شما عزیزان از گرد راه رسیده دارم که با عمل به توصیه های داده شده مارا در بهتر شدن یاری  کنید.

توصیه یک:لطفا مجله قلاقیچه رااز شماره 1تا5  مطالعه فرمایید تمامی اهداف عزیزان قلاقیچه نگار بطور مبسوط در آنجا آمده !

توصیه دوم:بجای اینکه مثل ملا باشی ها و ملا باجی هاغلط املایی بگیری لااقل دو سه بار دیگر تفکرات میرو در مسجد بیرین را بخوان و بعد نظر بگذار ! :) البته که نظرات و انتقادات شما  را به دیده منت پذیرا هستم

دیگر اینکه گالیله مرحوم وقتی فهمید کسی مثل میرو اینچنین نظم جهان را به هم ریخته خودش را به جلاد و سرش را به گیوتین سپرد آن هم در عصر رنسانس اروپا.

توصیه سوم:لطفا کمی پیرامون شطیحات تحقیق کنید و در جواب سرکار خانم م.ع.خ که برای نوشتن طنز چه راهی را برویم ؟ باید عرض کنم : از همین شطیحات شروع کنید ، ماهم بنابه توصیه  بدون سانسور انرا می چاپانیم!! تا درس عبرتی باشد برای دیگران !

توصیه چهارم:هشدار داده شده که رقیبی سر سخت برای میرو که ما باشیم پیدا شده ! خوشحالیم از اینکه حال که به سن بازنشستگی  رسیدیم کسی هست که بنویسد و بخنداند( ما که تو نیمه راه مانده ایم و با حفظ سمت شده ایم شهردار خانه خودمان)

توصیه پنجم:تمام ضرب المثل هارا دست کاری کردی که چی دلبندم؟؟!!  مثلا : این شتره  که گم کرده و دنبال افسارش میگرده نه خر (ر.ک امثال و حکم دهخدا) وقس علیهذا ..

در پایان خدمتتان عارضیم که مطالب ما راجع به خر ،این حیوان آرام و بی آزار و زحمتکش صرفا در جهت خنداندن است و قصد سوء استفاده ویا توهین به هیچ کس را نداشته و نداریم . در آبادی ما مطالب طنز فراوان است اما خب آسیاب به نوبت ! انشااله به بقیه هم میرسیم . به هر حال باید بپذیرید که خر هم موجود مهمی است که باید یک وبلاگ کامل در باب آن بسازیم .(مثلا میدانستید که سمبل و لوگوی حزب دموکرات آمریکا خر هست ؟!) می بینی که  خر چقدرمهمه ؟ !

راستی تا یادم نرفته  بگم که زمان  درس و مدرسه ما از جغرافی و مغرافی خبری نبود سه کلاس اکابر اونم ته کلاس نشستن  !  از این چیزها را هم داره

(ادامه دارد)                                        

                                        میرو                                                        

+ تاريخ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391سات 9:57 قبل از ظهر نويسنده میرو |