خرید کریو دانلود فیلم

اگر خواهی که هرگز در نمانی .....................قلاقیچه بخوان تا می توانی

واحسرتا،واویلاها،وامصیبتا،هیهات من الذله ابی وا نگله!!!

باقالی جان عصبانی شدی و از کوره چون شصت تیر در رفتی! انگار آب یخ را فراموش نموده ای جانم!

آن قدر بالا و پایین پریدن و تن سیاوش را در گور لرزاندن لازم نبود! از ضحاک و فریدون مایه گذاشتن نیاز نبود ! (بابا ضحاک یه روز داشت سیب نیوتون رو که کش رفته بود میخورد دوتا کرم دید و از اون کرم ها خوشش اومد! اونارو گذاشت رو شونش و شروع کرد داد و بیداد آآآی ایها الناس نیک بنگرید که مار در استین پروش میدهم )

بگذریم ... بگو  بببینیم بااین همه اوضاع شلم شوربا بگو ببینم کی اسب سواری یاد گرفتی؟اسب از کجا گیر اوردی؟!!!!  نکنه  تو جر سر کوره مرکز پرورش اسب راه انداختیی و ما بی خبریم؟؟؟

الحمدلله که از اسب افتادی و از اصل نیافتادی و امید که هیچوقت از اصل نیافتی  و مبادا در مخیله ات به اندازه سر سوزنی راه دهی که میرو  در کار توهین و اهانت به اصل و نسب کسی باشد .

استغفرا ... و نعوذ  با...

                                                                                                                                

  بدو نیک هردو ز یزدان بود         لب مرد باید که خندان بود

 

باقی بقایت .............................میرو فدایت

+ تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393سات 22:28 نويسنده میرو |

از اسب افتادیم درد داشت اما از اصل نیفتادیم !!
ای جهان غدار نفرین به تو ! ای عروس هزارداماد ننگ برتو ! حقا که باید دهان آن قدما را پراز صله کرد که هماره بر بی وفائی تو لب به گله می گشودند ! حیا نکردی از خود بیزار نشدی وقتی که فهمیدی از جای بوسه هایت روی شانه های زخمی باقالی مارهای اندوه روئیده !
وا اسفا ! واویلاها ! نام درخشان باقالی که تا همین چند روز پیش به منت از دهان قلاقیچه دوستان واقعی روان می شد امروز شده ورد زبان ژاژخایان بی مروت مظلوم کش ! حالا دیگر ما با چه روئی در میان جماعت خالدابادی سربلند کنیم . ای نازنین باقالی ! تو را چه شد که این گونه شد ؟ شاید تورا جادو کرده باشند شاید تورا چشم زخم حواله کرده اند . ای کاش شولی به قید وثیقه آزاد بود تا زیر اخیه ازو می پرسیدم این چه بلوائی است که میرو بپا کردست ؟ اما وااسفا ها ! واویلاها ! که دیگر آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت ! حالا ما مانده ایم این جا غریب و بی یاور در میان جمعی مردمان زهرزبان بدکردار که نیشخندشان از نیش کلامشان کشنده تر است .
القصه باقالی عزیزم ! قدما گفته اند که جهان سست است و بی بنیاد از این فرهادکش فریاد !
اکنون که تقدیر پشت استوار تورا سیاووش وار بر خاک کشانده این نوید را به تو می دهم شما از اسب افتادی اما هنوز بر اصل استواری .
شما فقط دوباره درخشیدن از سرگیر

+ تاريخ سه شنبه بیست و چهارم تیر 1393سات 1:52 نويسنده شولی |

 

منتظر داستانی دنباله دار از جانب میرو باشید..

عنوان:وِلَم کِ و لی کِ

+ تاريخ سه شنبه هفدهم تیر 1393سات 14:53 نويسنده میرو |

باهمه کوچکی اش آرزو داشت جای سرو قدیمی محل بود تا با سایه خود هر رهگذری را در خنکای سایه سار خود به آرامش برساند و ازاین ارامش دیگران لذت ببرد با خود میگفت بزرگ که شدم چه کارها میکنم...تا به لذتی که از ارامش دیگران نصیبم می شود به آرامش کامل برسم ولی بزرگ که شد بعداز نوجوانی در بیست وشش سالگی هرروز قدش خمیده تر می شد نه تنها سرو نشد بلکه بوته ایی بود که همه به فکر آتش زدنش بودند...

                                                        

                                                                                         میرو

+ تاريخ سه شنبه هفدهم تیر 1393سات 14:47 نويسنده میرو |

برارباب خرد که همانا اهل خلتاوا می باشند پوشیده مباد که در یک روز از روزهای گرررررم و داغ و سوزان تابستان بی اغراق بسان تنور نانوایی در دفتر کار خود واقع در چاله غفار، بی اعتنا به گرما و بی توجه به بادبزن دستی مشغول رتق و فتق (واین فتق با فتق بعضی ها فرق بسیار دارد) امور جاری قلاقیچه نگاری بودیم که با سروصدای گوشخراشی که از بیرون دفتر به گوش می رسید،چرتمان پاره شد.

از لای پنجره جمعیتی دیدیم که با پلاکارد و شعارهای دندان شکن علیه ما   بسوی دفتر روانه شده اند !  با یک جرعه از آب خنک کوزه ، خودمان را دلداری دادیم   وضمن حفظ خونسردی با دفتر ساخ (سازمان امنیت خالدآباد)تماس گرفتیم. اما کسی پاسخگو نبود!

صدای جمعیت هرلحظه بیشتر می شد. معترضین به سرکردگی باقالی  با شعارهای خود به دفترهجوم آوردند و با تخریب در و دیوار ها مارا کت بسته یا به عبارتی همان دست بسته به بیرون از دفتر بدون شماره ثبت!ارجاع دادند.

جمعیت با شور و حال خاصی فریاد می زدند: میرو حیا کن ، خلتاوارا رهاکن....میروی رنگ پریده ، از خانمش ترسیده....میروی حال به حالی ، دیشب خورده باقالی!

باری، بعداز دستگیری توسط عوامل باقالی درهمان محوطه چاله غفار قطعنامه ای صادر و مارا به تشویق افکار عمومی ! محکوم  و تعهد گرفتند  که  دست از نگارش اراجیف و خنداندن مردم  خلتاوا بردارم و عرصه را برای جوان ترها گشاد کنم که روشن است که اینها فقط بهانه بود و بس ..

دست آخر هم  ما را با زیر شلواری راه راه به رنگ بنفش وارونه سوارالاغ نمودند و با گرداندن مان در کوچه های خلتاوا درس عبرتی کردند  برای دیگر نویسندگان قلاقیچه امثال شولی وگولی و مولی و شورتمبلوس و وچه تشی !

ناگفته نماند از آنجایی که در خلتاوا الاغ پیدا نمی شد بالاجبار پرایدی از آژانس به عاریت گرفتند و با نصب باربند اسکی مارا روی باربند بطور وارونه سوار نمودند. ازین کار خنده مردم بالا گرفت و شعار سر دادند که  :   میرو جان !  حمایتت میکنیم   ( احتمالا برای اینکه آنها را یاد کارتون گوریل انگوری و بیگلی بیگلی می انداخت)

 دراین میان فقط باقالی بود که از فرط عصبانیت  خون از گوشش بیرون  زده بود . غائله  در نهایت با پادرمیانی افراد ساخ به سرپرستی کاراگاه سیتی  خاتمه یافت و ده نفر از عوامل باقالی بازداشت شدند  و با فرار باقالی به سمت جر سر کوره آرامش به خلتاوا  و دفتر ما بازگشت .

پی نوشت میرو : آی بــــــاقــــالــــی ....آخرش با گلپر و سرکه مــــــیخورمت!

+ تاريخ دوشنبه شانزدهم تیر 1393سات 10:36 نويسنده میرو |


                چــــــــه زی بو دشت !!

سریعتر از برق و باد حتی سریعتر از تخت ملکه سبا ، آمد و رفت..

بااین تفاوت  که نه ما سلیمان زمان بودیم ، نه قلمرو حکومتمان اندازه ملک سلیمان و نه عیالمان ملکه سبا!

قلمرو حکومتمان یک آپارتمان 50متریه که اگر دیر برسیم منزل باید تو صف  دستشویی اش منتظر بمونیم !  تو راه پله اش هم جایی برای کفشمون نیست  و از این بدتر برای خشک کردن لباسهامون جایی نداریم ...اون وقت به قول قدیمی ها میگیم چرا بوی نم و نای از آپارتمان یا همان قلمرو حکومتمان بیرون نمیره؟

شب سمور گذشت و لب تنور هم گذشت و این ماییم که ماندیم باپوستی کلفت و خاطراتی که به یادش آه میکشیم و شب را به روز و روز را به شب می رسانیم..

با نان لواش دو ریالی ساختیم و خدا را شکر کردیم و حالا هم که با نان لواش هزار و پانصد ریالی و سالاد الویه می سازیم و چاره ای نداریم جز تکرار مکررات . حالابه علت تنگی جا نه از صله رحم خبری هست ونه از فک و فامیل ، اونوقت می پرسیم چرا مرگ و میر زیاد شده و ...

خیلی دوست دارم با حقایق زندگی کنار بیام ولی با این زندگی که هیچ رقم چرتکه اش با من نمی خونه و با من هم کنار نمیاد حتی از هزار متری من هم رد نمیشه چه کنم؟؟؟؟

بااین همه احوال چون میگذرد غمی نیست از این که وقت شمارا گرفتم بگذارید به حساب ترافیک صبحگاهی و راه بندان چهارراه سید سوف که تو هردوتاش اعصابتون خرد میشه....

راستی که چه زی بودشت!!!؟؟                                                                                                                

 

                                                                باقی بقایت   میرو فدایت

 

 

لطفا به خالدابادی ترجمه کنید وازبانک بیوز بهترین جایزه را بیوزید!!!

+ تاريخ جمعه سیزدهم تیر 1393سات 11:20 نويسنده میرو |

باز ما چند روز نبودیم این باقالی راه خیانت پیمود و پشت سر ما در سایت رقیب و دشمن دیرینه مان (رسانه ی جامع خالدآباد) اقدام به نگاشتن خزعبلات کرد . اگر قانون کپی رایت وجود داشت شاید امروز شاهد بلبل زبونی باقالی نبودیم . آخه حق نشر مطالب طنز ایشون متعلق به ماست . پیش کسوتی گفتن آخه .

و اما از گله که بگذریم باز بدک نیست که گاه گداری دست به قلم میشه و مطالبی مینویسه بازم جای شکرش باقیه بقیه ی اقارب که هیچ خبری ازشون نیست اصلا معلوم نیست در قید حیات هستند نیستند ؟ والله اعلم

این هم افاضات تازه ی باقالی ادام اله ظله :

آن شیخ بشاش , آن دشمن بریز و بپاش , ان مرد همیشه خوشحال , ان یار سیزدهم فوتبال , آن شیرین کردار و شیرین زبان شیخنا و مرادنا و رئیس شورائنا عباس حسینی خالدی 
نقل است چون از مادر زاده شد به عوض گریه می خندید پس قابله اش جیغی کشید و قالب تهی کرد بزرگان چنین پنداشتند که طفل صاحب کرامتی است لکن چون این خندیدن تا سنوات بعد ادامه داشت ازین پندار منصرف گشتند روایت است در سنه ای که انتخابات شورا به ملک خلتاوا افتاده بود شیخ چنان به همه کس مرحمت می فرمود که شهرتش عالمگیر گشت از باقیات و صالحاتش همین چند فقره بس که از کیسه خود دوشیزه های عفیف به نکاح جوانان علاف در می اورد تا سربه راه شوند . نام کی روش را به کیارش تغییر بداد تا از محذورات به درآید .مترو قلعه نوغه را کلنگ زد و بسیار وعده های دیگر هم …. القصه شیخ آن قدر ادامه داد که شیخ حسن سعیدی در سلوک انترانت پیشاپیش پیروزی را تبریک گفت و شیخ به مراد خویش رسید . مخلص کلام آنکه به سبب آن چه از نیک مردی و یزرگی در حق مردمان بکرد مرد سال شورا نام نهادنش . که بزرگان را عاقبت چنین باشد .

امضا : باقالی

+ تاريخ یکشنبه یکم تیر 1393سات 7:58 نويسنده وچه تشی |

پدر مي گفت آه از اين گراني !

چه دشواراست اينجا زندگاني !

 

پسرجان بعدازاين با نور كافي

بيا خاموش كن لامپ اضافي !

 

نكن يك كاسه بيش از آب مصرف !

كه خواهد رفت اين يارانه از كف

 

نكن روشن دگر گاز و سماور

اجاق هيزمي داري بياور !

 

الا اي نوجوان استخواني !

بيا عادت بكن بر سخت جاني »

 

پسر از پند بابايش خروشيد

به ايشان گفت با فرياد و تهديد:

 

«دراين منزل چرا بايد خميدن ؟

بگوكه تا به كي سختي كشيدن ؟

 

تمام كار ما امساك و صبراست

ندانم خانه است اين يا كه قبر است »!

+ تاريخ شنبه ششم اردیبهشت 1393سات 14:8 نويسنده شولی |

گفت نماينده ي مجلس كهاز

خوردن يارانه دهم انصراف !

 

تابسِتانند فقير و ضعيف

تاكه بگيرند «الف»،«ميم »و«كاف»!

 

گفتمش اي صاحب شاسي بلند !

اي سخنان تو گهربار و حق !

 

درعجبم از چه دهي انصراف ؟

مستحقي ،مستحقي ،مستحق !

 

مثل گذشته بنما ثبت نام

اي كه شدي حامي قشر ِ فقير!

 

گرچه پُراز ثروت و پولي ولي

لطف نكن ،حقّ خودت رابگير !

 

حق ِخودت را بستان و بخور

اي همه اموال جهان مال تو !

 

برهمه يارانه حرام است و زهر

هست حلال تو و امثال تو »!

+ تاريخ شنبه ششم اردیبهشت 1393سات 14:7 نويسنده شولی |

بهار آمدولي بنزين گران شد

زمين و خانه و ماشين گران شد

 

دوباره رفت بالا نرخ ِ مُردن !

الاغ و يونجه و خورجين گران شد !

 

شاسي بلند :


چنين مي گفت رندي محض خنده !

به آقايي كه برسرمايه بنده

 

تو هستي چون ژيان درب و داغون !

ولي معشوقه ات شاسي بلنده !

 

بيمه :


تريد و نان ِ خودرا بيمه كردم

صفاي جان خود را بيمه كردم !

 

نگرددپاره تا همچون شماها

كهن تنبان خودرابيمه كردم !

 

شيب مناسب :


ندارم ميوه و سيب مناسب !

وايضا خانه و جيب ِمناسب !

 

مراهُل داده دولت سوي ِ درّه !

ولي كم كم وَبا شيب مناسب !

 

پند :


چنين مي گفت روزي دربه در دزد

به فرزندش كه ايشان بود «دردزد»:

 

«يقينا بچّه اش «شادزد» گردد

عزيزمن اگر باشد پدردزد»!

+ تاريخ شنبه ششم اردیبهشت 1393سات 14:6 نويسنده شولی |

الهی به مردان در خانه ات

به آن زن ذلیلان فرزانه ات

به آنان که با امر روحی فداک

نشینند و سبزی نمایند پاک

به آنان که از بیخ و بن زی ذیند

شب و روز با امر زن می زیند

به آنان که مرعوب مادر زنند

ز اخلاق نیکوش دم می زنند

به آن شیر مردان با پیش بند

که در ظرف شستن به تاب و تبند

به آنان که در بچه داری تکند

یلان عوض کردن پوشکند

به آنان که بی امر و اذن عیال

نیاید در از جیبشان یک ریال

به آنان که با ذوق و شوق تمام

به مادر زن خود بگویند: مام

به آنان که دارند با افتخار

نشان ایزو نه، زی ذی نه هزار

به آنان که دامن رفو می کنند

ز بعد رفویش اتو می کنند

به آنان که در گیر سوزن نخند

گرفتار پخت و پز مطبخند

به آنان قرمه سبزی پزان قدر

به آن مادران به ظاهر پدر

الهی به آه دل زن ذلیل

به آن اشک چشمان کیوان سبیل

به تن های مردان که از لنگه کفش

چو جیغ عیالاتشان شد بنفش

که ما را بر این عهد کن استوار

از این زن ذلیلی مکن برکنار

به زی ذی جماعت نما لطف خاص

نفرما از این یوغ ما را خلاص

+ تاريخ سه شنبه بیستم اسفند 1392سات 8:0 نويسنده وچه تشی |

به به ای خانم قشنگ و ملوس
که قدم می‌زنی به مثل عروس

ای که در پیش آینه با تاپ
کرده‌ای یک دو ساعتی میک آپ

روی اجزای صورتت یک یک
ریمل وسایه و رژ و پن‌کک

شده‌ای – چشم خواهری! – خوشگل
می‌بری از بزرگ و کوچک دل

می شود بند عفت از این ناز
چون کمربند سبز تهران، باز!

نگو اصلا که: "ذاتا این مدلم"
خودم این‌کاره‌ام عزیز دلم

من که این قدر خویشتن دارم
باز، دیوانه می‌شوم دارم!

که اگر موجبات ننگی تو
پس چرا این قدر قشنگی تو؟!

خواهرم توی این بریز و بپاش
تا حدودی به فکر ما هم باش

پیش خود فکر کن که مرد غریب
گر ببیند تو را به این ترتیب

از لبش آب راه می‌افتد
طفلکی در گناه می‌افتد

من خودم بی خیال دنیاشم
نه که منظور من خودم باشم

مشکل از سوی جوجه کفترهاست
غصه‌ام معضل جوانترهاست

که به یک جلوه ی زن از مریخ
خل و دیوانه می‌شوند از بیخ

رشته را می‌کنند هی پنبه
بس که ناواردند و بی جنبه

ما که داریم خانه‌ای در بست
_تازه ویلای دوستان هم هست!_

غالبا عصرها همانجایم
هفته‌ای یک دو روز تنهایم

الغرض این از این همین دیگر
روسری را جلو بکش خواهر!


منبع: aftabnews.ir
+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم بهمن 1392سات 20:3 نويسنده وچه تشی |


 اعتراف می کنم با دوستم دعوام شد
در اولین اقدام انتقام جویانه شماره موبایلشو دادم به عنوان فروشنده گوسفند زنده تو نیازمندی ها چاپ کنن
 
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
اعتراف می کنم چند وقت پیش کامبیز دیرباز رو تو ماشینش  دیدم
اومدم بگم شما کامبیز دیربازی؟
گفتم شما کامباز دیربیزی !!!
خودش از خنده با کله رفت تو فرمون !!!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم تا 14 سالگی فکر می کردم
اگه مغز حیوانات رو بخورم باهوش می شم و آی کیوم می ره بالا !!!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم
همین الان مهمونا ریختن تو خونه مون
من اومدم تو اتاقم قایم شدم دارم اینا رو می نویسم
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
alt
 
 
اعتراف می کنم در دوران کودکی و جاهلیتم فکر می کردم
مو خوره یه جور حشره است که تو سر زندگی می کنه و مو رو می خوره !!!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم یه بار رفتم دستشویی شروع کردم به باز کردن دکمه های پیراهنم
دیگه داشتم می رسیدم به دکمه ی آخر پیرهنم که یادم افتاد نباید پیراهنم رو در بیارم !!!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم تو تاکسی نشسته بودم
نزدیکای مقصد به جای اینکه بگم ممنون پیاده می شم بلند گفتم : خسته نباشید !!!
اینقدر تابلو بود دیگه نتونستم کاری کنم جز اینکه سریع پیاده بشم !!!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم تو مجلس ختم شوهر عمم به عمم به جای اینکه بگم غمه آخرتون باشه
گفتم : ایشالا آخر عمرتون باشه !!!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم وقتی خیلی کوچیک بودم موقع دستشویی رفتن بخاطر ترس در و تا آخر باز می ذاشتم
روز اول مدرسه  طبق عادت همیشگی رفتم دستشویی مدرسه و در هم باز گذاشتم
یه لحظه برگشتم دیدم نصف مدرسه به اضافه ناظم جمع شدن جلوی دستشویی دارن بهم می خندن.
 
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم با رفیقم وایستاده بودیم سر خیابون یکی رد شد به دوستم سلام داد
گفتم : این اسکول مشنگ کی بود ؟
گفت : دامادومونه !!!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم رفته بودم دیدن یکی از فامیلامون که تازه فارغ شده بود
بچه رو بغل کردم می خواستم بگم ایشالله زنده باشه گفتم ایشاالله زنده می مونه !!!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
اعتراف می کنم که:بچه بودم یه کارتون نشون می داد که مورچه زیره فیله یه سوزن می زاره و فیله میره هوا. منم زیره یه بنده خدایی سوزن گذاشتم که بره هوا جیغ زد ولی متاسفانه نرفت هوا!
 
♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦♦
 
هرگز شادی آدمها را از میزان خنده هایشان نسنجید
هرگز تنهایی آدمها را از تعداد دوستانشان قضاوت نکنید . . .

+ تاريخ یکشنبه بیستم بهمن 1392سات 9:10 نويسنده وچه تشی |

من خط زده ام گذشته و حالا را

بيدارم و ترك كرده ام لالا را !

 

چشمم به دراست و شاد و خونين جگرم

تااينكه بگيرم «سبد كالا »را !


+ تاريخ جمعه هجدهم بهمن 1392سات 13:7 نويسنده وچه تشی |


خدا خر را آفرید.... و به او گفت: و تو یک خر خواهی بود. و مثل یک خر کار خواهی کرد و بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سرمی رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد. خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم. و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد. و خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود. سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی سگ را برآورد. و خدا میمون را آفرید و به او گفت: تو یک میمون خواهی بود. از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد. میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد. و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد. انسان گفت: سرورم! من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خرنخواست زندگی کند و آن پانزده سالی که سگ نخواست زندگی کند و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده. و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد. و از آن زمان تا کنون انسان بیست سال مثل انسان زندگی می کند..... و پس از آن، سی سال مثل خر زندگی می کند، ازدواج می کند و مثل خر کار می کند و مثل خر بار می برد... و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد. و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند، از خانه این پسر به خانه آن دختر می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند. و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست.

+ تاريخ دوشنبه هفتم بهمن 1392سات 16:34 نويسنده وچه تشی |

کاریکاتور حسن سعیدی خادم خالدی

تذكره المشايخ : اندر احوالات شيخنا حسن سعيدي خادم
آن ملقب به حسن خان ، آن كاريزماي بي پايان ، آن مرد پاطلائي ، آن خوراك فيلمهاي كيميايي ، آن چهره شيرين سال ، آن رسيده مثل پرتغال ، شيخنا و مسترنا استاد حسن سعيدي خادم
گويند نام وي در هر تذكره با چندين روايت آمده است كه خواننده بعضا از قرائت آن لب مي گزد! اما به صلاح نزديك تر همان است كه استاد ممد رضا ابول در حلقه رندان متعارف نمود . چنين آمده است كه شيخ در چاله سبزه به سلوك اندر بود كه مريدي نزد وي آمد كه اي شيخ چه نشسته اي ؟ كه ملك شورا به يغما بردند حلقه مريدان بي مراد و جمعيت رندان بي راهرو مانده اند . بيا و عنان به دست گير
چنين شد كه شيخ به ره مشورت با بزرگاني چون علي نعمت درآمد و در حلقه شورائيان شد . نقل است شيخ در تاسيس وبلاگها همت نهاد و سلوك انترانت را به غايت درجات رساند و چنان دچار شيفتگي و جنون شد كه ديوان اشعار به چاپيدن گرفت .
برگ زريني از ديوان حسن الشعراي خادم :
حسن خيلي خطرناكه حسن جان من بيا يك لقمه هم با ما بزن
شده نام بلندت به هر كوي برزن ورد زبان متولي و مرد و زن
اسپانسرهاي ديوان حسن : انجمن ادبي خالداباد / هيئت فوتبال و راگبي خالداباد / معاونت جوانان شوراي شهر / كانون فارغ التحصيلان دانشگاه كاشان / تشكل متوليان نخبه / دبيرخانه سومين همايش فرهيختگان خالداباد / كانون معلمان منطقه / مديريت وبسايت جامع خالداباد / جمعيت مردمي علافان توده / هيئت متوسلين به كريم حاج حسن آقا / مدير مسئول قلاقيچه ( شولي دامت خياناته ) / برادران پايگاه ميثم / انحمن كاشاني هاي مقيم خالداباد
با تشكر از رئيس فدراسيون آلوچه دزدان / وچه تشي عزيزتر از جان / يارمن چيلو مهربان

+ تاريخ شنبه هفتم دی 1392سات 8:52 نويسنده وچه تشی |


باز ما يه دو روز سر نزديم اين وچه تشي شروع كرد پشت سر ما سفسطه و مغلطه چيدن . بابا از عاقبت شولي ملعون عبرت بگيريد ديديد كه براي هميشه به تاريخ پيوست . با دم شير بازي نكنيد ! وچه تشي جان تو حيفي اين كارا رو با خودت نكن !
فعلا سرم شلوغه ولي منتظر پستهاي جديد ما در قلاقيچه باشيد ( شوراي شهر جديد كلي سوژه برام جور كرده )
با توجه به اينكه وبلاگ خودم ماهيتا با وبلاگ قلاقيچه فرق ميكنه مجبورم پستهاي جديد مو بدم دست اين وچه تشي تا بچاپتشون !
پاسخ:

باقالی جان سلام

باز که از زعیم ما بد گفتی
اینم پاسخت
ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست
عرض خود می بری و زحمت ما میداری
------------------------------------------------------
بیا تا ببینم چه داری هنر
نمایم تورا من زمیدان به در
باقالی نباشد حریف تشی
که او چون غزال و منم شیر نر

+ تاريخ دوشنبه هجدهم آذر 1392سات 12:17 نويسنده شولی |

پــسر گــفــت بــابــا بــرام زن بگیر

دلــم گـشـتــه در بــنــد زلـفـی اسـیر

پــدر گــفـــت فـــرزنـــد دلــبــنـد باب

دوبـاره بــرایم چـه دیـــدی به خـواب

پــســر گـــفـــت دلـــــداده او شــــدم

اسـیـر دو چــشــم و دو ابــرو شــــدم

پـدر گـفتش ایـن عاشـقیّت عزا است

بـرایـم غم و غصه همچون غـذا اسـت

پـسرگـفـت عــزای تـو شـــادی مــن؟

غــم و غــصه ات عــشــقــبـازی مـن؟

پـدر گـفـت مگر مـغـز در کلّه نیست؟

شب و روز از غصه بَهرم یکی اســت

مـن هـمـچـون خـر لنگ در کار خود

بــمـانـدم کــمـر خــم شــد از بار خـود

بـود هـشـت من رهن نُه ای پسر

شــدم از غــم مـُفــلسی خِــنـگ و خــر

تــو دیـگــر مـَنـه قــوز بــالای قــوز

کــمــی هــم بـه بـدبخـتی ام چشــم دوز

بــمـانــدم چــو مــرغــی اسـیر قفس

بــرایـــم نــمــانـــده دگــر یــک نــفــس

پـسر گـفــت تــا حـل شـود مشکلات

شـوم مــن در ایــن جنگ شطرنج مـات

شــود مــوی مـن همچو دندان سپید

زســر هـرچـه عشق است خواهد پـریـد



برچسب‌ها: شعر طنز
+ تاريخ شنبه دوم آذر 1392سات 10:40 نويسنده وچه تشی |

جنس ارزان شده گفتي ،خبري بهترازاين ؟!

خبرداغ و به روز ِ دگري بهترازاين !

 

گفت :«نسناس و خسيس است زن ِ «حاج صفر»

اي خدا قسمت من كن «صفري» بهترازاين !

 

خانمي صيغه ي يك نرّه خري شد فرمود :

«من نديدم به خدا نرّه خري بهترازاين »!

 

مُشت ايّام چوخوردو دَمَرو شد آقا

گفت باخنده كه :« ديدي دَمَري بهترازاين »؟!

 

گفت قاضي به زن شاكي ومشتاق طلاق:

«شوهرت هست فقير و حَشَري ،بهترازاين »؟!

 

نظرش هست فقط بر زن و اموال ِحرام

نيست اسطوره ي صاحب نظري بهترازاين !

 

اندكي نرم شده خا نم «كاترين اشتون»

جنگ نرم است خدايا قَدَري بهترازاين !

 

پشت خودرا چوسپر كردزنش، شوهر گفت:

«سخت و زبراست عزيزم سپري بهترازاين »!

 

دستمان خالي و سويِ سفر آخرتيم !

اي تو فريادرس ِما ،سفري بهترازاين !

 

كمرم زير گراني و غم و غصّه شكست  !

لطف كن نيزعطاكن كمري بهترازاين !

 

سحرم فكر زن و بچّه و شب شام و ناهار !

مي خورم حسرت شام و سحري بهترازاين !

 

پيرمردي به زني خوشگل و آراسته گفت :

بازازكوچه ي ما كن گذري بهترازاين !

 

پدرش رند و زمين خوارو پسر مي گويد :

«چشم ايّام نديده پدري بهتري ازاين »!

 

وقت دعوا شده اي زوج جوان بشتابيد

فحش داديد به هم مختصري بهترازاين !

 

كارمندي چوخطر كردو زني را بوسيد

گفت :«ترسيدم و امّاخطري بهترازاين »؟!

 

اي «رضايي »شده شعرتو مزخرف اين بار

خيزو لطفا بسُرا شعرتري بهتر ازاين

+ تاريخ شنبه دوم آذر 1392سات 10:35 نويسنده وچه تشی |

كنـون رزم ويـروس و رستم شنو . . . دگـــرها شنيــدستي اين هـم شنـو
كـه اسفنـديـارش يكـي ديسك داد . . . بگفتـا بــه رستم كــه اي نيكــــزاد
در اين ديسك باشد يكي فايل ناب . . . كه بگــرفتم از سـايت افــــراسياب
چنيــن گفت رستـم بـه اسفنـديـار . . . كه مـن گشنمـه نـون سنگك بيـــار
جوابش چنين داد خنــدان طــرف . . . كه مـن نـون سنگك نـدارم بـه كف
برو حال مي كن بدين ديسك هان ! . . . كه هـم نـون و هـم آب باشد درآن
تهمتن روان شـد سـوي خانـه اش . . . شتابـان بــه ديـــدار رايــانــه اش
چـو آمـد بـه نزديـك ميني تاورش . . . بــزد ضــربه بـر دگمــــة پاورش
دگـر صبـر و آرام و طاقت نداشت . . . مران ديسك را در درايوش گذاشت
نكـرد هيـچ صبر و نـداد هيـچ لفت . . . يكـي ليست از روت ديسكت گـرفت
در آن ديسك ديدش يكي فايل بود . . . بــزد انتـــر آنجــا و اجــرا نمــود
كز آن يك دمو شد پس از آن عيان . . . ابا فيلــم و مـوزيك و شرح و بيان
به ناگـه چنان سيستمش كرد هنگ . . . كه رستم درآن مانده مبهوت و منگ
چـو رستم دگـربـاره ريست نمود . . . همـي كرد هنگ و همان شد كه بود
تهمتــــن كلافـــه شـــد و داد زد . . . ز بخـت بــد خويش فـــريــــاد زد
چـو تهمينـه فـرياد رستـم شنــود . . . بيــامــد كــه ليسانس رايــانه بود
بــدو گفت رستـم همــه مشكلـش . . . وز آن ديسك و بــرنامة خوشگلش
چـو رستـم بـدو داد قيچي و ريش . . . يكـــي ديسك بوت ايبل آورد پيش
يكـي تول كيت انـدر آن ديسك بود . . . بـــرآورد آنـــرا و اجـــرا نمـــود
همي گشت تول كيت ، هارد اندرش . . . چـــو كـودك كـه گردد پي مادرش
بـه نـاگـه يكـي رمـز ويروس يافت . . . پــي حـذف امضـاي ايشان شتافت
چـو ويــروس را نيـك بشنـاختش . . . مــر از بــوت سكتور بــرانداختش
يكـي ضـربـه زد بر سر تـول كيت . . . كـه هــر بايت آن گشت هشتاد بيت
بـه خاك انـدر افـكند ويــروس را . . . تهمتـن بــه رايــانــه زد بــوس را

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392سات 12:59 نويسنده وچه تشی |

انیشتین و مرلین مونرو
 
 می گویند: مریلین مونرو  "بازیگر، خواننده و مانکن مشهور آمریکایی" یک وقتی نامه ای به البرت اینشتین نوشت:
 فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان به زیبایی من و هوش و
 نبوغ تو. . . چه محشری می شوند!
 آقای “اینشتین”در جواب نوشت:
 ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانوم.
 واقعا هم که چه غوغایی می شود!
 ولی این یک روی سکه است، فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود!

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم آبان 1392سات 10:9 نويسنده وچه تشی |

خال مهرويان سياه و دانه ي فلفل سياه

هردو جان سوزند اما اين كجا و آن كجا ؟

«لاادري»

 

بيت اوّل اين شعر گم شده! هركسي آن راپيدا كرد به اداره اشياي گم شده تحويل بدهد و جايزه اش را بگيرد .

اين يكي از نان خالي سيرو آن يك ازكباب !

هردوتا سيرند ،امّااين كجاو آن كجا ؟

 

اين يكي زير فشارو آن يكي زير دلار !

هردوتا زيرند، امّا اين كجاو آن كجا ؟

 

اين يكي پيري است ثروتمندو آن يك لاقبا !

هردوتا پيرند، امّا اين كجاو ان كجا ؟

 

اين يكي درگيريارو آن يكي درگير كار

هردو درگيرند ،امّااين كجاو آن كجا؟

 

اين يكي شيري است آدمخوارو آن يك آبكي !

هردوتا شيرند ،امّا اين كجاو آن كجا ؟

 

عكس «نانسي عجرم»و عكس زن ِ«حاجي صفر »

ازتصاويرند،امّااين كجاو آن كجا ؟

 

«خواهشا ! صحبت نكن» با اصطلاح ِ«زر نزن» !

از تعابيرند ،امّااين كجاو آن كجا ؟

 

يك نفرباسكته مُرده ،يك نفرباشاخ گاو !

هردو تقديرند ،امّااين كجاو آن كجا ؟

 

آفتابه دزدي و از مال مردم اختلاس

هردو تقصيرند،امّااين كجا و آن كجا ؟

 

دوستان ،«اكبرسبيل» و دايي اش «اصغر چپق»!

از مشاهيرند،امّااين كجاو آن كجا ؟

 

اين يكي زنجير زن بر گردن آن زنجير عشق !

هردو زنجيرند ،امّااين كجا و آن كجا ؟

 

خانم «حاجي سليمان »با سگ«حاجي رجب » !

هردومي گيرند ،امّااين كجاو آن كجا ؟   

 

هم تفنگ «حاج اكبر »هم خشاب «مش حسن » !

خالي از تيرند ،امّااين كجاو آن كجا ؟!!

+ تاريخ جمعه دهم آبان 1392سات 14:31 نويسنده شولی |

همه جوهاي دنيا را درودن                

هزاران شعر بي معني سرودن ،

 

به دوش خويش بُردن كوه الوند                 

  فلات خشك را دريا نمودن ،

 

از انسان خسيس و گاوسيرت !              

ز بهر قرض يك تومان ربودن ،

 

به خرها علم ِ شيمي ياددادن                

به علم مردم نادان فزودن ،

 

بدي هاي تمام مردمان را                   

به ضرب و زور و با سختي زدودن ،

 

از آن بهتر بود وچچه تشی جان              

كه زير ِ دست ِ يك گاگول بودن !!

+ تاريخ جمعه دهم آبان 1392سات 14:29 نويسنده شولی |

خدا خیرت دهد « مستر زاکر برگ»

که من را یک شبه خوشبخت کردی

خیال بنده را از حیث شوهر

در این قحطی شوهر تخت کردی

زدم عکسی به« وال فیس بوکم»

قشنگ و دلرباتر از« شکیرا»

فتوشاپش چنان کردم که گویی

نباشد دختری چون من به دنیا

اگر چه چل بهار از من گذشته

نوشتم بنده هستم بیست ساله

و آن ها را برای درک بهتر

به عکس« وال » خود دادم حواله

نوشتم آدرسم را هم ولنجک

پدر تاجر و مادر دکتر پوست

بگردم ای الهی دور مادر

که مانند خودم خوش چشم و ابروست

همان یک شب هزاران «لایک» خوردم

همه مشتاق« چـَت» بودند و دیدار

یکی هم زان میان بد جور وا داد

نه یک دل ، بلکه صد دل شد گرفتار

و من هم عکس او را چون که دیدم

شدم یک دل نه ،صد دل عاشق او

از آن شب شد به پا در سینه ی من

از عشق آن پسر شور و هیاهو

خلاصه کارمان بالا گرفت و

برای خواستگاری کرد اقدام

جوانی بود بالاتر ز پنجاه!

چه گویم از بر و رو یا که اندام!

شکم افساید و قد او کوتوله

و صورت آبله گون و پاش شل بود

یکی از چشم ها سالم یکی کور

سرش هم طفلکی کـُلن کچل بود

به او گفتم چنان که کفش کهنه

بـُود البته نعمت در بیابان

لذا حالا که اکسیر است شوهر

عزیز جانم« مرا تی جانَ قربان»

همان لحظه شدم راهی محضر

به انکحتُ ، قبلتُ پاسخم بود

به لطف سال ها هجران شوهر

ندیدم در وجودش هیچ کمبود

شود «جاوید» نامت ای زاکر برگ

به لطف تو شدم دارای شوهر

دعایت می کنم روزی سه نوبت

که وضع تو شود هر روز بهتر

+ تاريخ یکشنبه هفتم مهر 1392سات 20:0 نويسنده شولی |

پـــول ای جانــم فدای اســـم تـــو

 من فدای ریــز ریـز جــسم تــــو
درد ملت را دوایـــی پـــول جــــان

تورئیس هر کجــایی پول جــــان
با تـــو آدمها عجب خـــــر میشوند

پارسایـــان دزد ماهر می شونــد ظلم بـر بیـچــاره ومسکیــن کننـــد

هر غلــط از کینه و از کیــن کنند
گوئیا که نــــه خــدایی هست ونـــه

چاه دنیـا را سر انجــامی و تـــه راستی اسمـــت دهــــان پر میــکند

هر کسی را او زبــان برمیـــکند
پیر مـــرد شصت سالـــــه یا جوان

دختــران مــاه روی و هم زنــان پیش تــــو انهــــا همه کـــم آورنـد

نازهــــا بهرت به منت می خرند
بازگو جیــــب مـــــن مسکین چــــرا

گشته خــالی از تو ای پول وپلا نکنـــد که جــیب من بـــو می دهــد

کز نبود تو هیا هـــو می دهــد
البتــه چــرک کـف دستی تو پـــــول

پول جان فرما دعایم را قبـــول من کثیـــف و چــرک آلوده شـــــوم

از تو مشکی گردم و دوده شوم
عزتــم آنگــه فــــــراوان می شـود

زنــدگی ام به چه اسان می شود مسجد و میخــانه هر دوجـای مـــن

زاهـــد و ساقی به پیش پای من
میکنم لعنـــت به شیـــطان ای خــدا

من نخواهم ظلـم بر خلـــق تــو را پول اگرچــه نــاز و نعمت می دهــد

آدمیـت را نـه ثـــروت می دهـــد
جان به تن داده شرف سیروس جان
نـــی لباس و تیــپ های انچنـــان


+ تاريخ یکشنبه هفتم مهر 1392سات 19:59 نويسنده شولی |


«همسرم با غم تنهایی خود خو می کرد»

 
موقـع بحث هوو  لیک هیاهـــــو می کرد!
 
بسکه با فکـــر و خیالات عبث می خوابید
 
نصف شب در شکـم آن زنه چاقو می کرد!
 
وقتی از رایحه ی عشق سخن می گفتم
 
زود پا می شد و تی شرت مرا بو می کرد
 
طفلکی مادر مــن آش که می پخت زنم-
 
معتقد بود در آن جنبـــــــل و جادو می کرد
 
بهـــر او فاخته می دادم و می دیدم شب
 
داخل تابـــه به آن سس زده کوکو می کرد!
 
آخـــــــر برج کــــه هشتم گرو نه می شد
 
باز از مـــــن طلب ماهــــی و میگو می کرد
 
فیش دریافتــــــــــی بنده از او مخفی بود
 
زن همکـــــار ولی دست مـــــرا رو می کرد
 
دخل یکمـــــــــاه مرا می زد و ظرف یکروز
 
خـــرج مانیکــــــــور و میزامپلی مو می کرد
 
گـــــر نمی دادم بــــــا اشک سر مژگانش
 
آب می زد بــــــــــه ته جیبم و جارو می کرد
 
هر زنی غیر خودش عنتــــر و اکبیری بود
 
شخص «جینا...» را تشبیه به «...لولو» می کرد!
 
مثل آن کارتـــــون از لطف مداد جـــــــادو
 
بوالعجب شعبده ای بــا چش و ابرو می کرد
 
دکتر تغذیه ای داشت که ماهی صد چوق
 
می گرفت از مــــن و تقدیم به یارو می کرد
 
صد گرم چونکه بر آن اسکلت افزون می شد
 
عصبی می شد و لعنت بـــه ترازو می کرد
 
عاقبت هیکل پنجــــــاه و سه کیلویی را
 
خون دل خورده و پنجــاه و دو کیلو می کرد
 
حسرت زندگی خواهــــر خود را می خورد
 
کاو بــــه مچ - تـــا سرآرنج- النگو می کرد
 
نظـــــــــــر مادرش از هر نظری حجت بود
 
هر چــــــــه می کرد فقط با نظر او می کرد
 
بر خلافش اگـــــر آن دم نظری می دادم
 
لنگــــــه ی کفش نثــــار من هالو می کرد
 
کاشکی دست بزن داشتم امــا چه کنم
 
که خدا قسمت او شوهـــــر مظلومی کرد!

+ تاريخ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392سات 13:34 نويسنده وچه تشی |

بنام حق...
و اما بعد در ایامی که نه کس را یار مانده است و یاری اندرکس نمیبینم چنین آورده اند که در ایام ماضی جوانی جویای نام و خوش کلام از روی جوانی بانگ به مادر همی زد که آآآآآآی ننه دلم گرفته گریه ام اختیاری نیست روزم بسان شب یلدا تیره و بلند است .لب بربسته ام سخن نگویم جز شکر خدا حال که از احوالاتم جویا گشتی ملالی نیست بجز هجران وجه نقد و گرانی و عاشقی تدبیری نما تا گشنگی نکشیده ام عاشقی
فراموشم شود فکری نما که کارد دسته خود نمی خراشد دو شینه مرغانه
ایی ابتیاع نمودم که از بهای آن دمادم آه جگرسوز سرد هم و آنقدر آه داغ وتنوری از سویدای دل کشیده ام که مرغانه در پاکت نیم پز گشته و آماده تناول آآآآآخــــی ننه ای کاش نگفته بودی برروی دیوار سرایی این نبشته بود که مرغانه سی تا سی شاهی. زن طلاق ندادیم و یه دوجین بچه آوردیم و دم برنیاوردیم  ااااای  وای ننه کجایی؟ کی گاااااا دِرِه مــــآجو؟

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392سات 17:29 نويسنده میرو |


شنیدم ذبیح گفته در بادرود 

که از نام شهرش بگیرند رود

و از شهر اینورتر آباد را

بگیرند و گویند آبادرود

سپس نام بخش امام زاده را

بخوانند ازین دفعه آبادرود

بنازم به این پیشنهاد قشنگ

بزن کف بخوان از برایش سرود

چنین پیشنهادی به غیر از ذبیح

نگوید که او مرد اندیشه بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

زهی فکر باطل زهی فکر خام

..................................


+ تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392سات 17:27 نويسنده وچه تشی |



1- علیرضا فرجی خالدی 992

2- حسن سعیدی خادم خالدی 986

3- سید عباس حسینی خالدی 824

4- سید دخیل بنی هاشمی 805

5- سیدرضا حسینی 648

6- مرتضی شیرزادی 647

7- جواد غضنفری 579

8- عباس بیطاری خالدی 577

9- زینب شریفی خالدی 533

10- عباس محمدیان 510

11- رسول اسلامی 393

+ تاريخ جمعه سی و یکم خرداد 1392سات 18:0 نويسنده وچه تشی |

از اون جائيكه ما خالداباديها هميشه خود مختار بوده و اصولا كاري به كار بقيه همسايگان خود نداريم و در عالم هپروت سير مي كنيم اينجانب از همين تريبون اعلام ميكنم كه ما استان نيستيم بلكه ايالت خالداباديم كه كاملا مستقل و فرماندار ايالتمان ( معادل استاندار ) حكم رئيس جمهور رادارد . ضمنا پيش نويس قانون اساسي رو داديم بروبچ بررسي كنن تا عنقريب به تصويب برسونيم .
پيشنهادات اينجانب جهت درج در قانون اساسي :
1- صدور ويزا جهت افرادي كه مي خواهند به خالداباد سفر كنن شامل ويزاي توريستي - ويزاي بيزنس - ويزاي تردد ( مخصوص ده اباديها و فمي و ... )
2 - الزام تمامي شهروندان به لباس محلي ( شلوار كردي و ....)

3 - تدريس زبان خالدابادي در تمامي مقاطع تحصيلي
4- تشكيل بازار بورس ماست ، خيار ، طالبي
5- تشكيل NGO براي متوليان ، بيكاران ، متوهمان ، لويي گرده ان ، شورائيان ، علافان سر كوچه ها و ....
6- الزام همه شهروندان به گویش خلتاوائی ( آی حرصم میگیره طرف با بچش فارسی حرف می زنه )
7 - تشکیل دفتر مرکزی مجله قلاقیچه در خالداباد و شعبات آن در تهران و ...
8- الزام دفن متوفیان مهاجر خالدابادی به شهرهای دیگه در قبرستونی خلتاوا ( زنده شون که نمی آد بلکه جسدشونو برگردونیم تردد به شهر زیاد بشه )
9 - تشکیل لیگ حرفه ای خرسواری در توده
10- نصب تندیس شولی ملعون در ورودی شهر ( ما خودمون هم نفهمیدیم شولی بدبخت بالاخره مایه مباهات ماست یا مایه ننگ )
11- تشکیل تیم شناسائی ماهیت و هویت اصلی وچه تشی و میرو و سایر اذناب حال حاضر قلاقیچه ( به جز خودم )
12 - اجرای همایش بین المللی شناخت ابعاد شخصیتی باقالی بزرگ
13 - زنده نمودن بازیهای عید نوروز مثل اوز - خا و .....
14 - تشکیل فدراسیون آلوچه دزدان با حضور هیئت موسس بالاخص آقای ح-ع
15- تشکیل فستیوال سینمائی قلاقیچه بلورین و پهن نمودن براون کارپت ( فرش قهوه ای کمرنگ ) برای ستاره های علاف سر كوچه ها
+ تاريخ چهارشنبه هشتم خرداد 1392سات 10:55 نويسنده وچه تشی |